محمّد جواد آسمان
وقتي دو تا كبوتر- شايد دو تا كلاغ-
آهسته رد شدند از آيينهي اتاق،
بايد طبيعتاً خبري از تو ميرسيد
مثل هميشه كاملاً از روي اتّفاق!
مثل هميشه بايد پيشم ميامدي
با دستهاي برفي و با چشمهاي زاغ
نه... دستهاي برفي و چشمان زاغ، نَه...
با دستهاي آتش... با چشمهاي باغ
مثل شبح ميامدي و پهن ميشدي-
پهلوي من، درست كنار همين اجاق
مثل شبح؟ نه ... مثل پري كه شنيدهام
لبهاي سرخ دارد و انگشتهاي داغ
آنوقت، دستهايت ميماند پيش من
مثل دو تا كبوتر، پيش دو تا كلاغ
آنوقت، برق چشمت گم بود و گم نبود
در قاب بيپرنده... با آن همه چراغ...
(وقتي دو تا كبوتر- شايد دو تا كلاغ-)
آسمان را از آغاز شكوفايياش ميشناسم، آنگونه كه بسياري از قلمبهدستان جوان را. غزل دوكبوتر و دو كلاغ، تشابهي از پيوند لحظاتيست كه مرز و بي مرزي عشق را در پيوستگي و گسستگي عاشق و معشوق به تصوير ميكشد. نگاه شاعر در فضا ورنگِ غزل به پرواز است امّا پرواز در حريم، چرا كه كبوتر و كلاغ، آشناترين پرندگان حريماند و قاصد خبر و آنچه بيش از همه از اين دو نماد، درونمايه شعر را بيشترتشكّل ميبخشد، كلاغ است زيرا با زمستان و برف و آتش و اجاق ارتباط ديرينهاي دارد .
شاعر حضور معشوق را در پردههايي از خيال به تماشا نشسته است آن هم در روزگاري زمستاني كه اين حضور، درحكم گرماي آتش است و ميتواند اتاق سرد تنهايي را با نگاهي ازچشمان زاغ (به دو معنا) و رنگارنگي چشمان باغ (به معناي ديگر) سرشار از هواي معتدل بهاري كند. امّا خيال ميگويد كه اين حضور چونان شبح و پري دست يافتني نيست و سرانجام تنها خاطرهاي از دستهاي عاشق و معشوق ميماند. دستهايي كه به كبوتران معشوق و به كلاغهاي عاشق ماننده است و باز اتاق است و تنهايي كه در حكم يك قاب بي پرنده است. زبان شاعر، هم ساده و رسا و هم پرلايه و تأمّل برانگيز است امّا انديشهاي سازنده و گستره طلب به ياري اين تخيّل قوي و اين عاطفهي اثرگذار برنخاسته است تا غزل را به درخشش بايسته و شكوه شايسته برساند و اين اميدي است كه ميتوان درآثار بعدي شاعر آن را به انتظار نشست.