|
سعيد بيابانكي خورشيد در تنور است، مهتاب در عماري اي آسمان بي يار بنشين به سوگواري از دست عشق رفتند آبآوران بي دست افسوس! بر نيامد دستي براي ياري اين لفّ و نشر يكدست، كار بزرگ عشق است: - ليلا و بي قراري، مجنون و ني سواري- باور نمي كنم تيغ اين شعر را سروده ست: - دستي ستارهباران، دشتي بنفشهكاري- عمري ست چون سپيدار، از ناخنان آن يار ماندهست بر تن من ، زخمي به يادگاري « اي گنج نوشدارو ،بر خستگان نظر كن مرهم به دست و ما را مجروح ميگذاري»؟! (خورشيد در تنور است، مهتاب در عماري) محمّد مستقيمي (راهي) سعيد بيابانكي بيابانكي شاعر تواناييست كه هميشه مرا به شگفتي مياندازد: چگونه است كه قالب ساختار ذهني او كاملاً كلاسيك است و در قالب چارپاره ذهنيت او مدرن ميشود؟ شعر عاشورايي (خورشيد در تنور ...) را با كمي تأمّل بررسي كنيم. احساس شاعر، يك احساس طبيعي نيست. معلوم نيست سوگوار است يا هيجانزدهاي عاشق حاصل از شنيدن يك مرثيه، يك حماسه يا يك روايت عاشقانه، علّت چيست؟ آن است كه شعر، به طور طبيعي متولّد نميشود، زايمان وارونه است. حتي سزارين هم نيست. شعر، وقتي طبيعيست كه ابتدا احساس به سراغ شاعر بيايد و شاعر پديدهاي خارجي را منطبق با احساس بيابد و به تصوير آن بنشيند. حال ببينيم دراين شعر، چگونه اتّفاق افتاده است: اطلاعات شاعر از حوادث تاريخ عاشورا، اسطورهوار ـ عاشقانه و حماسي ـ در ذهن شاعر هستند. واژگان، در ضمير خودآگاه شاعر جولان ميدهند وگزينش ميشوند: خورشيد و مهتاب و آسمان با اطّلاعات گرهميخورند. خورشيد به تنور ميرود و مهتاب برعماري سوار ميشود ويك احساس حاصل از تصوير به وجود ميآيد كه سوگواري آسمان است. در بيت دوم، همچنين روايت حضرت ابوالفضل(ع) با يك احساس درمصراع دوم كه حاصل روايت است. در بيت بعد، اطلاعات اسطورهاي ليلي و مجنون وهمنامي با ليلاي عاشورا، گرهخوردگي واژهي آرايهي لف و نشر و درابيات پاياني، احساسهاي چندگانهي حاصل از اين تصويرها و يادآوري اطّلاعات عاشورايي به زيبايي بيان ميشود. |