|
داستان طرح گونهي لنس اثر گئورگ بوشنر آئينهي روان دو نويسندهي نامدار آلماني است كه هر يك در روزگار خود (قرن هجده و نوزده) در مقام هنرمند زندگيايي بسيار دشوار داشتند و با آرمان خواهي پاكبازانهي خود به موانع سخت اجتماعي و فرهنگي برخوردند، و ميدان را براي تجلي نبوغشان چنان تنگ يافتند كه كارشان به آوارگي، انزوا، فقر، ناكامي و سرانجام جنون يا مرگ پيشرس رسيد. گئورگ بوشنر نويسنده، پزشك و حقوقدان عدالتخواهي كه امروزه بالاترين جايزهي ادبي ملت آلمان با نام او زينت يافته است، در اوايل قرن نوزدهم، يعني 1813در جنوب آلمان به دنيا آمد و در سرآغاز جواني، در سال 1837پيش از آن كه بيست و سومين بهار عمر خود را به آخر برساند، در شهر زوريخ، در غربت مهاجرت به مرض تيفوس در گذشت. بوشنر زادهي شهر دارمشتات است، پدرانش همه پزشك بودهاند، خود نيز از هجده سالگي در استراسبورگ به تحصيل در رشتهي پزشكي روي آورد. اقامت دو سالهاش در اين شهر فرانسوي او را با دلسرديهاي ناشي از كجرويهاي انقلاب اين كشور آشنا ساخت و بر انديشهاش تأثيري ماندگار به جا گذاشت. تقديرباوري، و نوعي واقعيتگرايي كه پايههاي اخلاق و كنش فردي را در مناسبات مادي يا اقتصادي ميبيند، حاصل تحليل او از اين انقلاب است، اگر چه وي در همه حال به آرمان عدالت اجتماعي پايبند ماند. بوشنر در سال 1833به آلمان برگشت و در دانشگاه شهر گيسن از بنيانگذاران سازماني زيرزميني - انقلابي به نام انجمن حقوق انسانها شد و در فراخواني براي مبارزه با ستم اجتماعي ناشي از مناسبات فئودالي شبنامهاي به نام پيك هِسِن نوشت كه در نفي تضادهاي طبقاتي پيشاهنگ انديشههاي فيلسوفان جامعهگرايي چون كارل ماركس است. وي در پي از هم پاشيدن اين سازمان، با پيگرد پليس رو به رو، و ناچار از ترك وطن شد. مرگ دانتون، نخستين درام اوست، و بوشنر آن را در آسيبشناسي انقلاب فرانسه نوشته است. اين اثر در آلمان پيشگام درام مستند تاريخي شمرده ميشود و با نگاهي ترديدآميز، در دو تن از رهبران انقلاب فرانسه، يعني دانتون و روبسپير دو سنخ متفاوت از رهبران اين انقلاب را ترسيم و بررسي ميكند: روبسپير زهدزده را كه در راه پيشبرد آرمانهاي انقلاب از سر نعش انسانها ميگذرد، و دانتون اعتدالگرا را كه در ولع خوشگذراني بيش از پيش از آرمانهاي انقلاب دور ميافتد. ديگر نمايشنامهي او، لئونس ولنا كمدي - كاريكاتوري از دنياي اشرافيت عاطل و باطل روزگار خود اوست. و يك نمايشنامهي سوّمش هم باز درونمايهاي واقعيتگرايانه و عدالت خواهانه دارد: وويتسِك بازپرداخت قتلي واقعي است، قتل همسر، به دست مردي كه فقر بنيان خانوادهاش را از هم پاشيده است. چنين، اين نمايشنامه گواهي روشنتر بر اين نگرش بوشنر ميشود كه اخلاق اجتماعي حاصل مناسبات اقتصادي است. بوشنر كه در اين ميان به عنوان فراري سياسي به كشور سوئيس پناه برده بود، در زوريخ در كنار پزشكي به تحصيل فلسفه نيز روي آورد و به استادي دانشگاه منصوب شد، و در زمينههاي گوناگوني چون اعصاب جمجمه، مقايسه كالبد ماهيها و دوزيستان، و نيز تاريخ فلسفه از دكارت تا اسپينوزا، درسهايي برگزار كرد. مرگ نا به هنگام اين غول بزرگ علم و ادب آثارش را مختصر گذاشت. نوول لنس بيان همسويي او و همدردياش با ديگر نويسندهي آرمانخواه، واقعيتگرا، و ناكام آلماني ياكوب لنس است كه نسلي پيشتر از او زندگي ميكرد و از دوستان نزديك گوته به شمار ميرفت. لنس در سال 1751در اِسلند، منطقهاي اسلاونشين در شمالشرقي آلمان، و در خانوادهي كشيشي سختگير به دنيا آمد و از همان آغاز كودكي، منش آزاديخواهانه و شورشگرانهاش كه بيش از همه در گرايش او به ادبيات تجلي مييافت، با تربيت سختگيرانه و زهدآميز خانه، در تضاد افتاد و در روحيهاش شكاف انداخت. خودشكني، كمرويي، گوشهگيري، خودسرزنشگري و ميل به مرگ، وسوسههايي بود كه در زير سلطهي پدر در وجود او رخنه كرد. ولنس با قبول اين سلطه به تحصيل در رشتهي فقه روي آورد، تا آرزوي پدر را بر آورده كند، و به مانند او كشيش شود. ولي پس از آشنايي با كانت در سال 1769نيز تأثيرپذيري از ژان ژاك روسو تحصيل فقه را ناتمام گذاشت و در سال 1771به استراسبورگ آمد و در اين شهر با گوته و هِرْدِر آشنا شد و با درآمدن به محفلي از هنرمندان و نويسندگان، به نويسندگي روي آورد و از بزرگان مكتب شورشي و جوانانهي توفان و طغيان شد و در چهارچوب بينشهاي اجتماعي، و عدالت خواهانهي اين مكتب دو نمايشنامه به نامهاي معلم سرخانه، و سربازان نوشت كه نقدي تند بر مناسبات اجتماعي فئودالي روزگار او بود. در معلم سرخانه، تحصيل كردهاي جوان براي آن كه بتواند معلم سرخانهي خاني بزرگ شود، ولي همزمان خطري براي دختر خانه به شمار نرود، خود را اخته ميكند، و در نمايشنامه سربازان، هرزگي و بيبندوباري سران اشرافي ارتش دستمايهي نقدي فرهنگي - اجتماعي قرار ميگيرد. لنس بر خلاف گوته نتوانست از راه نويسندگي به اعتبار و پشتوانهاي مادي برسد، با اين حال بلندپروازي و آرمانخواهياش رفتن از پي شغلي معمولي و روزمره را بر او سخت ميكرد. به زودي دوستياش با گوته تبديل به حس حسادت شد. كوشيد پا جاي پاي او بگذارد، با فريدريكه بريون دختري آشنايي برقرار كرد كه پيشتر معشوقهي گوته بود و گوته پس از پايان تحصيل خود در استراسبورگ، او را رها كرده بود. لنس از عشق عميق به اين زن جز ناكامي و شكست حاصلي نبرد. تربيت سختگيرانهي خانهي پدري او را در پذيرش تمايل تناني دچار ترديد ميكرد، وانگهي شرايط مالياش كمترين امكاني براي تشكيل خانواده به او نميداد. در پي ناكامي در عشق و نويسندگي، ناخشنودي والدينش كه ذوق هنري اين جوان را براي خود ننگ ميشمردند، بر روحش فشاري بيشتر آورد. چندان نپاييد كه كارش به دوگانگي و انزوا كشيد، در جستجوي حمايتي معنوي - و مادي كوشيد از پي گوته به وايمار برود و با سفارش وي در دربار كارل آگوست، شاه ادب دوست اين پادشاهي كوچك شغلي دست و پا كند، امّا از برقراري هر گونه رابطه با اشراف اين شهر عاجز ماند، و اين در سال 1776بود. سال بعد مرگ خواهر گوته، كه از حاميان او بود، ضربهاي ديگر بر روحيهاش وارد كرد. در اين ميان در جستجوي كاري و پناهي سر از جنوب اروپا در آورد. در اين جا، بر شوريده و بازمانده از هر آن مقصود، و رانده از پدر، در پيش احساس جنون به دهي كوهستاني، به خانهي كشيشي فرهيخته به نام اُبرلين پناه برد، تا مگر در پرتو تيمار او خويشتن را باز بيابد. ابرلين پدرانه از او پرستاري كرد، ولي در هر حال خود نيز پروردهي بينشي پدرسالارانه بود و از اين رو فرمان بري پسر را از پدر - آنچنان كه در كتاب مقدس آمده است - وظيفه ميدانست و انجام اين وظيفه را از لنس نيز ميخواست و چنين، ناآگاه و ناخواسته از نو او را به تضادهاي زندگيش بازپس انداخت. بازپردازي آن عناصر بيروني و دروني كه به از هم پاشيدن شخصيت اين نويسندهي نگونبخت انجاميدند، در چهارچوب سفر زمستاني او به كوهستان، موضوع نوول حاضر است. بدين سان لنس در ادامهي رمان رنجهاي ورتر جوان، اثر گوته، داستاني است در آسيبشناسي جانهاي رنجور، و آن بسترهاي فرهنگي - فكريايي كه انسانها را در معرض چنين آسيبها و رنجهايي قرار ميدهد. ولي آن چه در مقايسه با ورتر به لنس روشني ورساييايي پيگير ميبخشد، تكيهي اين اثر برموردي عيني، و رويدادي واقعي است. بوشنر نثر و نگاه ياكوب لنس را با آموزههاي زيبايي شناختي خويش نزديك، و آرمانجويي و مردمگرايي او را با عدالتخواهي خود همسو مييافت، و نظر به آوارگيايي كه در پي مبارزهي اجتماعي به آن دچار شده بود، بارگهاي از وحشت ميپنداشت در آينهي آيندهي خود نيز سوسويي از سرنوشت لنس را ميبيند. پس، از سرهمدردي با وي به كالبد او فرو رفت و با گشودن افقي نو در ادبيات در تجربهي جنون با او همراه شد، آن هم با چنان عمق و دقتي كه وي را از روانشناسي رسمي و دانشگاهي روزگار خودش بسي پيشتر برد. بوشنر سالها پيش از آن كه بيماريهاي چون شيسوفرني و كاتاليس تعريفي علمي بيابند، در نوول حاضر به بازنمايي استادانهي اين تلاطمهاي روحي پرداخته است. چنين، اين اثر، با همهي حجم اندكش سرمش نويسندگان بزرگي چون گرهارد هاوپتمان، الياس كانتّي و بسياري نويسندگان ديگر بوده است و آن را سرآغاز داستانسرايي مدرن در اروپا ميدانند. لِنْسْ روز بيستم لنس راه كوهستان را در پيش گرفت. قلهها و پشتهها همه از برف پوشيده بود و درههاي پائين دست از سنگ و صخره و درخت. هوا سرد بود و نمور، و آب از ديوارهي صخرهها ميچكيد و بر سر راه به غلتش در ميآمد. شاخههاي صنوبر، سنگين از نم، خم برداشته بودند و ابرهايي سياه، تنگ نزديك زمين، پيچ و تاب ميخوردند. گاه مه سينه بر ميخيزاند و نمناك و خمود، و كند و ناشيانه از تنهي درخت و بوته بالا ميخزيد. لنس بياعتنا به اين همه پيش ميرفت. در افت و اوج بيامان راه به چيزي بر نميخورد. كمترين خستگيايي احساس نميكرد. فقط گاه برايش ناخوشايند بود چرا نميتواند كله پا راه برود. در آغاز هر باره دلش ميگرفت اگر كه سنگي در زير پايش ميلغزيد، و يا درختان برهنهي زمستاني در پايين پاي او سرتكان ميدادند، يا كه مه يك دم بر همهي اشياء پرده ميكشيد و دمي ديگر از پيش پشتهها و يالهاي سترگ به كنار ميرفت. دلش ميگرفت و همچون از پي خواب و يا رويايي گمشده در خود به كندوكاو در ميآمد، ولي به يقيني نميرسيد. همه چيز به چشمش چنان كوچك، چنان دم دست و چنان خيس ميآمد كه دلش ميخواست تمامي زمين را بردارد و پيش آتش اجاق بنشاند. درك نميكرد پايين آمدن از اين دامنه و يا رسيدن به آن پشتهي دور چه قدر وقت ميبرد. ميپنداشت بايد و ميتواند با چند قدم تمامي ابعاد را در نوردد. فقط گاه كه توفان ابرها را به عمق دره ميتاراند و ابر از نو خود را از سر شاخهها بالا ميكشيد، و بر ديوارههاي صخره صداهايي پژواك برميداشتند، صداهايي مثل غرش گنگ و گم رعدي كه سرانجام چنان سهم و سنگين در ميرسيد كه انگاري ميخواهد با غريوي ديوانهوار سرودِ ستايش زمين سردهد، و ابرها مثل نريانهايي پر شيهه و سركش به تاخت در ميآمدند و آسمان در اين ميان ميگرفت و باز ميشد و آفتاب تيغ پر شعاع شمشيرش را بر سينهي برف ميزد، و ستونهاي روشن و خيرهكنندهي نور از سر قلهها به دل دره ميتافتند، و يا وقتي كه توفان ابرها را به عمق دره جارو ميكرد و يك آن راه را بر چشمانداز دريايي از مينا ميگشود و سپس باد هوهو بر ميداشت و در آن اعماق، در دل آبكندها و سر و شاخ صنوبرها طنين زمزمهي لالايي و يا بانگ ناقوس به خود ميگرفت و رگهاي از سرخي محو در اين آبي عميق ميدواند، و كپههاي كوچك ابر با بالهايي نقرابي به پرواز در ميآمدند و رديف قلهها روشن و پر صلابت در افق دشت درخشيدن ميگرفتند، قلبش ميشكافت. ميايستاد، نفير زنان سر و تنه را پيش ميداد و چشم و دهانش فراخ ميشدند و ميپنداشت بايد كه توفان را به درون سينه بمكد و همه چيز را در خود فرو ببلعد. تنش آماس بر ميداشت و تمامي زمين را ميپوشاند. در فضايي كيهاني ميچرخيد و ميپيچيد و اين چرخش و پيچش شوقي در جانش ميدواند كه با رگهاي از درد همراه بود. پس آرام و خاموش ميايستاد و سر را به درون خزهها فرو ميبرد و پلكها را تنگ ميكرد و سپس همه چيز او را ترك ميگفت و زمين از زير پايش دور و دورتر ميشد، و پيوسته كوچكتر. و سرانجام سيارهاي سيال بود كه در رودي خروشان غوطه ميرفت و اين رود آب زلاش را بر سر او ميريخت. همهي اين احساسها لحظهاي بيش نميپاييد، سپس لنس بر ميخاست و خجلت زده بود و آرام، و درونش خالي از هر آن تزلزل. گفتي آن چه بر او گذشته، نمايش ارواحي بوده است كه از كنار گوش او ميگذشتند. ديگر هيچ چيز در ذهن خود سراغ نداشت. آفتاب ميرفت فرو بنشيند كه به بلنديها رسيد، به پشتههاي برفپوشي كه بايد دوباره و رو به مغرب از سينهكششان پايين ميآمد. ولي لنس همان بالا نشست. باد در اين دمدمهي غروب آرامتر شده بود. ابرها در آسمان هيچ كش و قوسي نداشتند و تا آن جا كه چشم كار ميكرد، يال بود و چكاد، و پشتههايي فراخ با دامنههايي پر شيب، و در آنها همه چيز آرام و در اين گرگ و ميش، محو يكباره تنهايي وحشتناكي احساس كرد. تنها بود، يكسره تنها و بيكس. ميخواست با خودش صحبت كند، ولي نميتوانست. حتا جرأت نفس كشيدن نداشت. حركت پا در زير بار تن خودش به سنگيني غرش رعد در گوشش ميپيچيد. به ناچار نشست. در اين فضاي خالي و خلوت ترسي غريب و ناشناس برجانش افتاد. در برهوت بود. به شتاب بر سر پا بلند شد و سراسيمه از دامنه پايين شتافت. هوا تاريك شده بود. آسمان و زمين سر در هم فرو ميبردند و يكپارچه ميشدند. حسي موهوم با او ميگفت چيزي دارد دنبالش ميكند، چيزي هراسانگيز و تحملاش بيرون از حد توان انسان. انگاري جنون چهار نعل از پياش ميتاخت. سرانجام صداييهايي به گوشش خورد و چراغهايي به چشمش. سپس آرامشي يافت. شنيد تا والد باخ هنوز نيم ساعتي راه در پيش دارد. از كوچههاي ده گذشت. چراغها از پشت پنجرهها به چشمش ميزدند. به درون نگاه ميكرد و كودكان را در پاي ميز شام ميديد، و زناني پير و دختراني را هم: انسانهايي چهرههاشان همه آرام و خاموش. چنان كه پنداشت نور از پهنهي همين چهرههاست كه ميتراود. گرمي و آرامش در دلش دويد و طولي نكشيد كه در والد باخ، و در خانهي كشيش بود. خانواده سر شام نشسته بود. لنس كه به درون آمد، جعدهاي بورش مثل هالهاي دور چهرهي پريده رنگش ريخته بود، پلك ميزد و گوشهي دهانش ميلرزيد. رخت و لباسش به تنش پاره شده بود. اُبرلين به او خوش آمد گفت و صنعتكارش پنداشت: «بسيار خوشآمديد. گو اين كه سعادت آشناييتان را نداشتهام.» من از دوستان... هستم و از طرف ايشان براي شما سلام دارم. «اسم حضرت عالي، اگر اجازه دارم...؟» لنس. «آهاه، آهاه. به اين اسم كتاب چاپ نشده است؟ به گمانم چند نمايشنامه، از آقايي به همين نام خوانده باشم.» بله. ولي خواهش ميكنم بر اساس آنها در حق من داوري نفرماييد - به گفت و گو ادامه دادند. لنس ميكوشيد مطلبي بيابد و شتابآلوده چيزهايي گفت، ولي سخت معذب بود. رفته رفته آرامتر شد، و اين آرامش از تأثير اين اتاق مأنوس و چهرههاي صميميايي بود كه از دل تاريكي سوسو ميزدند، از آن صورت تابناك كودكانه كه گفتي همهي نورها بر پهنهي آن گرد ميآمدند و كنجكاو و خودماني سر را بالا ميكرد، و از مادر كه در آن انتها در تاريكي به صلحآميزي فرشتهاي نشسته بود. پس يخ دهانش آب شد، از وطنش گفت و جور و جوار لباسهاي محلي و سنتي نقاشي كرد. با علاقه به دورش جمع شدند و لنس، انگاري كه خانهي خودش باشد، احساس راحتي كرد. چهرهي رنگ پريدهي كودكانهاش حال لبخند ميزد و قصههايش زنده و شاداب ميشدند. آرامشي در خود يافت. ميپنداشت انسانهاي روزگاران دور، چهرههايي فراموش شده، از تاريكي بيرون ميآيند، ترانههايي قديمي جان ميگيرند، و او به دوردست رفته است، به دور دست دور. سرانجام وقت خداحافظي بود. بيرون به كوچه راهنمايياش كردند. خانهي كشيش تنگ و كوچك بود. يك اتاق در مدرسه برايش در نظر گرفته بودند. از پلهها بالا رفت. آن بالا سرد بود. پستويي بزرگ و خالي، با تختي بلند در انتهاي آن. چراغ را روي ميز گذاشت و بالا و پايين رفتن گرفت. در ذهن خود به مرور اين روز و ساعتي روي آورد كه در پايانش از اين جا سر در آورده بود، از خانهي كشيش با آن چراغها و چهرههاي دلپذير. ولي باز اين همه در پيش چشمش سايه شد و رويا، و احساس پوچي در دلش خزيد، همان احساس كه در بالاي كوه به او دست داده بود. و حال با هيچ چيز نميتوانست آن را پر كند. چراغ خاموش شده بود. ظلمات همه چيز را فرو بلعيد. ترسي بيرون از مرز تعريف در وجودش چنگ انداخت. سرآسيمه بلند شد و باز، و اين بار بيقرارتر از پيش در اتاق بالا و پايين رفتن گرفت. سپس پايين آمد و خود را به حياط و كوچه رساند، ولي هيچ فايدهاي نداشت. همه جا تاريك بود و خالي و خلوت. حتا خود را هم كابوس و وهم پنداشت. گاه خيالي در ذهنش جرقه ميزد و لنس ميكوشيد در آن چنگ بزند. نيازي دمافزا او را به تكرار پيوستهي دعاي اي پدر آسماني ما وا ميداشت. از خود به در شده بود و به خود نميرسيد. عزيزهاي گنگ وايش ميداشت از پي خلاصي خويش بر آيد. خود را به سنگها ميزد. با ناخن به تنش خراش ميانداخت. درد رفته رفته آگاهي را به او بازپس آورد. خود را در حوضچهي چشمهي كوهستاني انداخت. ولي آب عميق نبود. چپچاپ ميكرد. آدمها سر رسيدند، گرومبا گرومب كردنش به گوش رسيده بود. صدايش زدند. اُبرلين دوان خود را رساند. لنس دوباره به خود آمده بود و آگاهي كامل از وضع و موقعيتش بازگشته بود. از نو آرامتر شده بود و حال خجالت ميكشيد. ناراحت بود كه چرا باعث وحشت اين آدمهاي مهربان شده است و گفت به حمام آب سرد عادت دارد و دوباره به پستوي خود رفت و از شدت رمق باختگي سرانجام خوابش برد. فرداي آن روز خوش گذشت. همراه ابرلين با اسب به دره رفتند. پشتههاي فراخِ بلنديها، در پاييندست باريك ميشدند و به مارپيچ تنگ درهها ميرسيدند. حجم سنگ و صخره در پاي دامنه بيشتر بودو در پايينتر از آنها جنگلي مختصر، بارنگمايهاي تيره، محو و پر وقار. و در جانب مغرب چشمانداز دشت و زنجيرهي كوهها كه خط مستقيمشان رو به جنوب و شمال ميرفت و قلههاشان وزين و سترك، و خاموش و آرام در اين گرگ و ميش حالتي روياآلود داشتند. گاه شطي از نور به درون دره جاري ميشد و به مانند رودي از طلا آماس ميكرد و سپس ابرِ يله بر بلنداي قلهها، آرام و از نو بر سر جنگلِ اعماق ميخزيد و به مانند شبحي نقرابي و سيال در رگههاي آفتاب غوطه ميخورد و باز بالا ميآمد. نه هيچ صدايي يا جنبشي، و يا خود آواز پرندهاي. چيزي نبود مگر نفس گاه دور و گاه نزديك باد. سپس نقطه چينهايي به چشمش خورد: كالبد استخواني كلبههايي كاهپوش و در و ديوارشان از چوبهايي تيره رنگ. آدمها همه خاموش بودند و جدي. گفتي جرأت نميكردند آرامش اين دره را به هم بزنند. با ديدن اين دو به نرمي سلام ميدادند، ولي درون كلبهها شادابي بود و سرزندگي. دور اُبرلين را ميگرفتند. و ابرلين مديريت ميكرد، راه و چاه نشان ميداد، دلگرمي ميبخشيد. همه جا نگاههايي پر اعتماد و دعا. آدمها از خوابها و دلگواهيهايشان ميگفتند. سپس به سرعت آن جانب عملي زندگي: راهسازي، قناتكشي، بازديد از مدرسه. ابرلين خستگيناپذير بود و لنس پيوسته همراهش: گاه گرم گفت و گو، گاه گرم كار، و گاه غرق در طبيعت. همه چيز بر جان و جسمش تأثيري خوشايند و آرامش بخش ميگذاشت. هر باره بايد كه در چشمان ابرلين مينگريست و هر باره هم اين آرامش عميق كه ما را در اين طبيعت صلحآميز و جنگل پردامنه و شب مهتابي تابستان در بر ميگيرد، در اين نگاه استوار و اين چهرهي جدي و احترامانگيز به چشمش دسترسپذيرتر ميآمد. كمرويانه و خجالتي، با اين حال گوشزدها و يادآوريهايي ميكرد كه براي اُبرلين بسيار دلنشين بودند. نيز سيماي كودكانه و گيرايش مايهي شادي بسيار او بود. با اين همه اين فضا براي لنس تا زماني تحملپذير بود كه دره از شعاع آفتاب روشنا ميگرفت. در دمدمهي غروب وحشتي عجيب به جانش افتاد. دلش ميخواست به دنبال آفتاب بدود. هر چه اشياء در سياهي و تاريكي فرو ميرفتند، در چشمش بيشتر رنگ خواب و كابوس ميگرفتند و آزارش ميدادند. ترس كودكي در تنهايي جادهاي خلوت در جانش چنگ زد. بينايياش زوال مييافت، و حال: آماس برداشت اين كابوس جنون، و در پيش پايش چندك زد اين انديشهي غلبهناپذير كه انگاري همه چيز وهم است. كابوس درّه دهانش را فراخ بر او ميگشود و در همه چيز چنگ ميانداخت. هيكلهايي شتابان از كنارش گذشتند، از پيآنها دويد، ولي اينها همه ارواح بودند. زندگي از وجودش رخت برميبست و انجماد در اندامهايش رخنه ميكرد. به حرف زدن رو آورد، به آواز. بخشهايي از شكسپير را به صداي بلند خواند، از پي هر آن چيزي چنگ ميانداخت كه شايد ميتوانست خون را در رگهايش به چرخشي تندتر در آورد. امّا نتيجهي همهي تلاشهايش سرما بود و سرما. بايد كه به كوچه در ميآمد. به هواي تازه. آن تك و توك چراغِ درونِ سياهي شب، وقتي چشمانش به تاريكي عادت كردند، حالش را كمي جا آورد. به درون حوضچهي چشمه جهيد. تأثير گزندهي آب كمي به خود آوردش. نيز در كنه دل اميد به ناخوشي داشت. اين بار بي سروصداتر حمام كرد. با اين حال با تقلايي بيشتر باز راهي به زندگي يافت و آرامتر شد. به تشويق اُبرلين روي آورد. نقاشي ميكرد، تورات ميخواند و اميدهاي دور گذشته دوباره در دلش زنده ميشد. در اين جا دوباره انجيل بر سر راه زندگيش در آمد. اُبرلين برايش تعريف كرد كه يك روز دستي استوار او را گرفته و از سقوط از پل نجات داده است. و يك بار هم در بلنداي كوه نوري چشمانش را خيره كرده و صدايي در سياهي شب مخاطبش قرار داده بوده است. و نيز خداوند به خانهي دل او در آمده بود و او مثل بچهاي قرعههايش را از جيبش بيرون آورده و محض مكاشفهي صلاح كار خودش استخاره كرده بوده است. وه از اين ايمان! اين بهشتِ جاويد هستي، اين زندگي در پناه خدا! حال يكباره كلام كتاب مقدس را ميفهميد. طبيعت در اين صحيفه چه قدر به آدمها نزديك بود. البته همهاش در هيأت رمز و الهام الهي، الهامي كه شكوه آن بيكمترين رد و رگهاي از قهر، بسا حالتي صميمي داشت. صبح بيرون رفت. شبانه برف آمده بود و آفتابي روشن فضاي دره را انباشته بود، با اين حال دور دست دشت جا به جا در پس مه پنهان بود. طولي نكشيد كه به بيراهه زد و از دامنهاي ملايم بالا كشيد. ديگر هيچ رد پايي به چشم نميخورد. از كنار يك جنگل كاج گذشت. رگهي آفتاب جا به جا بلورهايي درخشان ميساخت. برف سبك بود و تازه. اين جا و آن جا رد پايي از يك حيوان كه رو به كوهستان ميكشيد. هوا كمترين جنبشي نداشت و هيچ صدايي نبود مگر تاب تاب نوك پرندهاي كه برف را از دم خود ميتكاند. همه چيز آرام بود و در اين آسمان نيلي، درختان تا به دور دست پرهاي سفيدشان را تاب ميدادند. رفته رفته محيط در چشمش رنگي آشنا يافت. اين سطوح يكدست و سترگ كه گاه ميپنداشت بلند با او حرف ميزنند، همه جا برفپوش بودند. حس آشناي شبهاي كريسمس در دلش دويد. يك آن گمان كرد مادرش بيترديد از پشت يك درخت بيرون ميآيد: درشت و نمايان. و ميگويدش همهي اين چيزها هديههاي كريسمس براي اوست. و وقتي كه رو به پايين دشت ميرفت، به دور سايهي خود حلقهاي از رنگين كمان ميديد، پنداشت دستي پيشانياش را نوازش كرد و ملكوت با او از در صحبت درآمد. پايين آمد. اُبرلين در اتاقش بود. لنس سر حال و شاداب پيش او رفت و گفت دوست دارد يك بار موعظه كند. «مگر شما كشيش هستيد؟» بله! «بسيار خوب، يكشنبهي آينده.» لنس خوشنود به اتاق خود برگشت و با خود به فكر نشست و شبهايش آرامتر گذشت. صبح روز يكشنبه فرا رسيد. هوا لطافت يافته بود. عبور ابرها بود، و در لابهلاي آنها آبي آسمان. كليسا در پاي كوه، بر پشتهي يك پيشآمدگي بود و در پيرامونش حياط. لنس آن بالا بود كه ناقوس به صدا در آمد و نمازگزاران، زنان و دختراني با لباس سياه و متين، دستمال سفيد و تاخوردهشان روي كتاب دعا، شاخهاي اكليل كوهي در دست، پست و بلند كوره راههاي ميان صخرهها را در پيش گرفتند. گهگاه نگاه آفتاب به درون دره راه مييافت و نسيمي آرام ميوزيد. دشت در پس مهي سبك محو مينمود. بانگ دور ناقوس. همه چيز حالتي داشت كه انگاري ميرفت در موجي آرام و آهنگين محو شود. درون حياط كوچك برف آب شده بود و صفحهي زمينِ خزه بسته از زير صليبهايي سياه بيرون ميزد. يك شاخهي دير كردهي سوري از ديوار حياط كليسا بالا خزيده بود و گلهاي دير هنگام كوهستاني از لاي خزه سر برآورده بودند. يك دم آفتاب و يك دم ابر. مراسم شروع شد و صداي انسانها، در طنيني پاك و زلال در يكديگر آميخت. حالتي كه انگاري به درون چشمهي شفاف كوهستاني نگاه ميكني. سرود به پايان رسيد. لنس خطابهاش را شروع كرد. كمرو يا نه. ولي اين جمود خلسهآميز رفته رفته در لحن كلامش فرو خوابيد. تمامي رنجش يكباره بيدار شد و قلبش را انباشت. احساس شيريني لذتي بيكران در وجودش دويد. با اين مردم سخناني ساده ميگفت. اينان همه همرنج او بودند. در دل تسلايي مييافت حال كه براي برخي چشمانِ از گريه خسته خواب، و براي قلبهايي پردرد آرامش ارمغان ميآورد، و براي اين زندگي نقش خورده از عذابِ تلاشِ معاش، اين درد دلگير و سنگين، راهي به سوي آسمان باز ميكرد. رفتارش استواري بيشتري يافت. |