صفحه اصلی  
 
دریافت نسخه قابل چاپ آرشیو مطالب ستون یادداشت ارسال نظر برای این اثر  
 
 لنس - قسمت 1
  نوشته سید محمود حدادی
  24/10/1387
 
     داستان طرح گونه‏ي لنس اثر گئورگ بوشنر آئينه‏ي روان دو نويسنده‏ي نامدار آلماني است كه هر يك در روزگار خود (قرن هجده و نوزده) در مقام هنرمند زندگي‏ايي بسيار دشوار داشتند و با آرمان خواهي پاكبازانه‏ي خود به موانع سخت اجتماعي و فرهنگي برخوردند، و ميدان را براي تجلي نبوغشان چنان تنگ يافتند كه كارشان به آوارگي، انزوا، فقر، ناكامي و سرانجام جنون يا مرگ پيش‏رس رسيد.

 گئورگ بوشنر نويسنده، پزشك و حقوق‏دان عدالت‏خواهي كه امروزه بالاترين جايزه‏ي ادبي ملت آلمان با نام او زينت يافته است، در اوايل قرن نوزدهم، يعني  1813در جنوب آلمان به دنيا آمد و در سرآغاز جواني، در سال  1837پيش از آن كه بيست و سومين بهار عمر خود را به آخر برساند، در شهر زوريخ، در غربت مهاجرت به مرض تيفوس در گذشت.

 بوشنر زاده‏ي شهر دارمشتات است، پدرانش همه پزشك بوده‏اند، خود نيز از هجده سالگي در استراسبورگ به تحصيل در رشته‏ي پزشكي روي آورد. اقامت دو ساله‏اش در اين شهر فرانسوي او را با دل‏سردي‏هاي ناشي از كج‏روي‏هاي انقلاب اين كشور آشنا ساخت و بر انديشه‏اش تأثيري ماندگار به جا گذاشت. تقديرباوري، و نوعي واقعيت‏گرايي كه پايه‏هاي اخلاق و كنش فردي را در مناسبات مادي يا اقتصادي مي‏بيند، حاصل تحليل او از اين انقلاب است، اگر چه وي در همه حال به آرمان عدالت اجتماعي پايبند ماند.

 بوشنر در سال  1833به آلمان برگشت و در دانشگاه شهر گيسن از بنيان‏گذاران سازماني زيرزميني - انقلابي به نام انجمن حقوق انسان‏ها  شد و در فراخواني براي مبارزه با ستم اجتماعي ناشي از مناسبات فئودالي شبنامه‏اي به نام پيك هِسِن نوشت كه در نفي تضادهاي طبقاتي پيشاهنگ انديشه‏هاي فيلسوفان جامعه‏گرايي چون كارل ماركس است. وي در پي از هم پاشيدن اين سازمان، با پيگرد پليس رو به رو، و ناچار از ترك وطن شد.

 مرگ دانتون، نخستين درام اوست، و بوشنر آن را در آسيب‏شناسي انقلاب فرانسه نوشته است. اين اثر در آلمان پيشگام درام مستند تاريخي شمرده مي‏شود و با نگاهي ترديدآميز، در دو تن از رهبران انقلاب فرانسه، يعني دانتون و روبسپير دو سنخ متفاوت از رهبران اين انقلاب را ترسيم و بررسي مي‏كند: روبسپير زهدزده را كه در راه پيشبرد آرمان‏هاي انقلاب از سر نعش انسان‏ها مي‏گذرد، و دانتون اعتدال‏گرا را كه در ولع خوش‏گذراني بيش از پيش از آرمان‏هاي انقلاب دور مي‏افتد.

 ديگر نمايش‏نامه‏ي او، لئونس ولنا كمدي - كاريكاتوري از دنياي اشرافيت عاطل و باطل روزگار خود اوست. و يك نمايش‏نامه‏ي سوّمش هم باز درونمايه‏اي واقعيت‏گرايانه و عدالت خواهانه دارد: وويتسِك بازپرداخت قتلي واقعي است، قتل همسر، به دست مردي كه فقر بنيان خانواده‏اش را از هم پاشيده است. چنين، اين نمايش‏نامه گواهي روشن‏تر بر اين نگرش بوشنر مي‏شود كه اخلاق اجتماعي حاصل مناسبات اقتصادي است.

 بوشنر كه در اين ميان به عنوان فراري سياسي به كشور سوئيس پناه برده بود، در زوريخ در كنار پزشكي به تحصيل فلسفه نيز روي آورد و به استادي دانشگاه منصوب شد، و در زمينه‏هاي گوناگوني چون اعصاب جمجمه، مقايسه كالبد ماهي‏ها و دوزيستان، و نيز تاريخ فلسفه از دكارت تا اسپينوزا، درس‏هايي برگزار كرد. مرگ نا به هنگام اين غول بزرگ علم و ادب آثارش را مختصر گذاشت.

 نوول لنس بيان همسويي او و همدردي‏اش با ديگر نويسنده‏ي آرمان‏خواه، واقعيت‏گرا، و ناكام آلماني ياكوب لنس است كه نسلي پيشتر از او زندگي مي‏كرد و از دوستان نزديك گوته  به شمار مي‏رفت.

 لنس در سال  1751در اِسلند، منطقه‏اي اسلاونشين در شمال‏شرقي آلمان، و در خانواده‏ي كشيشي سختگير به دنيا آمد و از همان آغاز كودكي، منش آزاديخواهانه و شورشگرانه‏اش كه بيش از همه در گرايش او به ادبيات تجلي مي‏يافت، با تربيت سختگيرانه و زهدآميز خانه، در تضاد افتاد و در روحيه‏اش شكاف انداخت. خودشكني، كم‏رويي، گوشه‏گيري، خودسرزنش‏گري و ميل به مرگ، وسوسه‏هايي بود كه در زير سلطه‏ي پدر در وجود او رخنه كرد. ولنس با قبول اين سلطه به تحصيل در رشته‏ي فقه روي آورد، تا آرزوي پدر را بر آورده كند، و به مانند او كشيش شود. ولي پس از آشنايي با كانت در سال  1769نيز تأثيرپذيري از ژان ژاك روسو تحصيل فقه را ناتمام گذاشت و در سال  1771به استراسبورگ آمد و در اين شهر با گوته و هِرْدِر آشنا شد و با درآمدن به محفلي از هنرمندان و نويسندگان، به نويسندگي روي آورد و از بزرگان مكتب شورشي و جوانانه‏ي توفان و طغيان شد و در چهارچوب بينش‏هاي اجتماعي، و عدالت خواهانه‏ي اين مكتب دو نمايش‏نامه به نام‏هاي معلم سرخانه، و سربازان نوشت كه نقدي تند بر مناسبات اجتماعي فئودالي روزگار او بود.

 در معلم سرخانه، تحصيل كرده‏اي جوان براي آن كه بتواند معلم سرخانه‏ي خاني بزرگ شود، ولي همزمان خطري براي دختر خانه به شمار نرود، خود را اخته مي‏كند، و در نمايش‏نامه سربازان، هرزگي و بي‏بندوباري سران اشرافي ارتش دستمايه‏ي نقدي فرهنگي - اجتماعي قرار مي‏گيرد.

 لنس بر خلاف گوته نتوانست از راه نويسندگي به اعتبار و پشتوانه‏اي مادي برسد، با اين حال بلندپروازي و آرمانخواهي‏اش رفتن از پي شغلي معمولي و روزمره را بر او سخت مي‏كرد. به زودي دوستي‏اش با گوته تبديل به حس حسادت شد. كوشيد پا جاي پاي او بگذارد، با فريدريكه بريون دختري آشنايي برقرار كرد كه پيشتر معشوقه‏ي گوته بود و گوته پس از پايان تحصيل خود در استراسبورگ، او را رها كرده بود.

 لنس از عشق عميق به اين زن جز ناكامي و شكست حاصلي نبرد. تربيت سختگيرانه‏ي خانه‏ي پدري او را در پذيرش تمايل تناني دچار ترديد مي‏كرد، وانگهي شرايط مالي‏اش كمترين امكاني براي تشكيل خانواده به او نمي‏داد.

 در پي ناكامي در عشق و نويسندگي، ناخشنودي والدينش كه ذوق هنري اين جوان را براي خود ننگ مي‏شمردند، بر روحش فشاري بيشتر آورد. چندان نپاييد كه كارش به دوگانگي و انزوا كشيد، در جستجوي حمايتي معنوي - و مادي كوشيد از پي گوته به وايمار برود و با سفارش وي در دربار كارل آگوست، شاه ادب دوست اين پادشاهي كوچك شغلي دست و پا كند، امّا از برقراري هر گونه رابطه با اشراف اين شهر عاجز ماند، و اين در سال  1776بود. سال بعد مرگ خواهر گوته، كه از حاميان او بود، ضربه‏اي ديگر بر روحيه‏اش وارد كرد. در اين ميان در جستجوي كاري و پناهي سر از جنوب اروپا در آورد. در اين جا، بر شوريده و بازمانده از هر آن مقصود، و رانده از پدر، در پيش احساس جنون به دهي كوهستاني، به خانه‏ي كشيشي فرهيخته به نام اُبرلين پناه برد، تا مگر در پرتو تيمار او خويشتن را باز بيابد. ابرلين پدرانه از او پرستاري كرد، ولي در هر حال خود نيز پرورده‏ي بينشي پدرسالارانه بود و از اين رو فرمان بري پسر را از پدر - آن‏چنان كه در كتاب مقدس آمده است - وظيفه مي‏دانست و انجام اين وظيفه را از لنس نيز مي‏خواست و چنين، ناآگاه و ناخواسته از نو او را به تضادهاي زندگيش بازپس انداخت.

 بازپردازي آن عناصر بيروني و دروني كه به از هم پاشيدن شخصيت اين نويسنده‏ي نگون‏بخت انجاميدند، در چهارچوب سفر زمستاني او به كوهستان، موضوع نوول حاضر است.

 بدين سان لنس در ادامه‏ي رمان رنج‏هاي ورتر جوان، اثر گوته، داستاني است در آسيب‏شناسي جان‏هاي رنجور، و آن بسترهاي فرهنگي - فكري‏ايي كه انسان‏ها را در معرض چنين آسيب‏ها و رنج‏هايي قرار مي‏دهد. ولي آن چه در مقايسه با ورتر به لنس روشني ورسايي‏ايي پيگير مي‏بخشد، تكيه‏ي اين اثر برموردي عيني، و رويدادي واقعي است. بوشنر نثر و نگاه ياكوب لنس را با آموزه‏هاي زيبايي شناختي خويش نزديك، و آرمان‏جويي و مردم‏گرايي او را با عدالت‏خواهي خود همسو مي‏يافت، و نظر به آوارگي‏ايي كه در پي مبارزه‏ي اجتماعي به آن دچار شده بود، بارگه‏اي از وحشت مي‏پنداشت در آينه‏ي آينده‏ي خود نيز سوسويي از سرنوشت لنس را مي‏بيند. پس، از سرهمدردي با وي به كالبد او فرو رفت و با گشودن افقي نو در ادبيات در تجربه‏ي جنون با او همراه شد، آن هم با چنان عمق و دقتي كه وي را از روان‏شناسي رسمي و دانشگاهي روزگار خودش بسي پيشتر برد. بوشنر سال‏ها پيش از آن كه بيماري‏هاي چون شيسوفرني و كاتاليس تعريفي علمي بيابند، در نوول حاضر به بازنمايي استادانه‏ي اين تلاطم‏هاي روحي پرداخته است. چنين، اين اثر، با همه‏ي حجم اندكش سرمش نويسندگان بزرگي چون گرهارد هاوپتمان، الياس كانتّي و بسياري نويسندگان ديگر بوده است و آن را سرآغاز داستان‏سرايي مدرن در اروپا مي‏دانند.

    لِنْسْ

 

 روز بيستم لنس راه كوهستان را در پيش گرفت. قله‏ها و پشته‏ها همه از برف پوشيده بود و دره‏هاي پائين دست از سنگ و صخره و درخت. هوا سرد بود و نمور، و آب از ديواره‏ي صخره‏ها مي‏چكيد و بر سر راه به غلتش در مي‏آمد. شاخه‏هاي صنوبر، سنگين از نم، خم برداشته بودند و ابرهايي سياه، تنگ نزديك زمين، پيچ و تاب مي‏خوردند. گاه مه سينه بر مي‏خيزاند و نمناك و خمود، و كند و ناشيانه از تنه‏ي درخت و بوته بالا مي‏خزيد. لنس بي‏اعتنا به اين همه پيش مي‏رفت. در افت و اوج بي‏امان راه به چيزي بر نمي‏خورد. كمترين خستگي‏ايي احساس نمي‏كرد. فقط گاه برايش ناخوشايند بود چرا نمي‏تواند كله پا راه برود. در آغاز هر باره دلش مي‏گرفت اگر كه سنگي در زير پايش مي‏لغزيد، و يا درختان برهنه‏ي زمستاني در پايين پاي او سرتكان مي‏دادند، يا كه مه يك دم بر همه‏ي اشياء پرده مي‏كشيد و دمي ديگر از پيش پشته‏ها و يال‏هاي سترگ به كنار مي‏رفت. دلش مي‏گرفت و همچون از پي خواب و يا رويايي گمشده در خود به كندوكاو در مي‏آمد، ولي به يقيني نمي‏رسيد. همه چيز به چشمش چنان كوچك، چنان دم دست و چنان خيس مي‏آمد كه دلش مي‏خواست تمامي زمين را بردارد و پيش آتش اجاق بنشاند. درك نمي‏كرد پايين آمدن از اين دامنه و يا رسيدن به آن پشته‏ي دور چه قدر وقت مي‏برد. مي‏پنداشت بايد و مي‏تواند با چند قدم تمامي ابعاد را در نوردد. فقط گاه كه توفان ابرها را به عمق دره مي‏تاراند و ابر از نو خود را از سر شاخه‏ها بالا مي‏كشيد، و بر ديواره‏هاي صخره صداهايي پژواك برمي‏داشتند، صداهايي مثل غرش گنگ و گم رعدي كه سرانجام چنان سهم و سنگين در مي‏رسيد كه انگاري مي‏خواهد با غريوي ديوانه‏وار سرودِ ستايش زمين سردهد، و ابرها مثل نريان‏هايي پر شيهه و سركش به تاخت در مي‏آمدند و آسمان در اين ميان مي‏گرفت و باز مي‏شد و آفتاب تيغ پر شعاع شمشيرش را بر سينه‏ي برف مي‏زد، و ستون‏هاي روشن و خيره‏كننده‏ي نور از سر قله‏ها به دل دره مي‏تافتند، و يا وقتي كه توفان ابرها را به عمق دره جارو مي‏كرد و يك آن راه را بر چشم‏انداز دريايي از مينا مي‏گشود و سپس باد هوهو بر مي‏داشت و در آن اعماق، در دل آبكندها و سر و شاخ صنوبرها طنين زمزمه‏ي لالايي و يا بانگ ناقوس به خود مي‏گرفت و رگه‏اي از سرخي محو در اين آبي عميق مي‏دواند، و كپه‏هاي كوچك ابر با بال‏هايي نقرابي به پرواز در مي‏آمدند و رديف قله‏ها روشن و پر صلابت در افق دشت درخشيدن مي‏گرفتند، قلبش مي‏شكافت. مي‏ايستاد، نفير زنان سر و تنه را پيش مي‏داد و چشم و دهانش فراخ مي‏شدند و مي‏پنداشت بايد كه توفان را به درون سينه بمكد و همه چيز را در خود فرو ببلعد. تنش آماس بر مي‏داشت و تمامي زمين را مي‏پوشاند. در فضايي كيهاني مي‏چرخيد و مي‏پيچيد و اين چرخش و پيچش شوقي در جانش مي‏دواند كه با رگه‏اي از درد همراه بود. پس آرام و خاموش مي‏ايستاد و سر را به درون خزه‏ها فرو مي‏برد و پلك‏ها را تنگ مي‏كرد و سپس همه چيز او را ترك مي‏گفت و زمين از زير پايش دور و دورتر مي‏شد، و پيوسته كوچك‏تر. و سرانجام سياره‏اي سيال بود كه در رودي خروشان غوطه مي‏رفت و اين رود آب زلاش را بر سر او مي‏ريخت. همه‏ي اين احساس‏ها لحظه‏اي بيش نمي‏پاييد، سپس لنس بر مي‏خاست و خجلت زده بود و آرام، و درونش خالي از هر آن تزلزل. گفتي آن چه بر او گذشته، نمايش ارواحي بوده است كه از كنار گوش او مي‏گذشتند. ديگر هيچ چيز در ذهن خود سراغ نداشت.

 آفتاب مي‏رفت فرو بنشيند كه به بلندي‏ها رسيد، به پشته‏هاي برف‏پوشي كه بايد دوباره و رو به مغرب از سينه‏كش‏شان پايين مي‏آمد. ولي لنس همان بالا نشست. باد در اين دمدمه‏ي غروب آرامتر شده بود. ابرها در آسمان هيچ كش و قوسي نداشتند و تا آن جا كه چشم كار مي‏كرد، يال بود و چكاد، و پشته‏هايي فراخ با دامنه‏هايي پر شيب، و در آن‏ها همه چيز آرام و در اين گرگ و ميش، محو يكباره تنهايي وحشتناكي احساس كرد. تنها بود، يكسره تنها و بي‏كس. مي‏خواست با خودش صحبت كند، ولي نمي‏توانست. حتا جرأت نفس كشيدن نداشت. حركت پا در زير بار تن خودش به سنگيني غرش رعد در گوشش مي‏پيچيد. به ناچار نشست. در اين فضاي خالي و خلوت ترسي غريب و ناشناس برجانش افتاد. در برهوت بود. به شتاب بر سر پا بلند شد و سراسيمه از دامنه پايين شتافت. هوا تاريك شده بود. آسمان و زمين سر در هم فرو مي‏بردند و يكپارچه مي‏شدند. حسي موهوم با او مي‏گفت چيزي دارد دنبالش مي‏كند، چيزي هراس‏انگيز و تحمل‏اش بيرون از حد توان انسان. انگاري جنون چهار نعل از پي‏اش مي‏تاخت. سرانجام صدايي‏هايي به گوشش خورد و چراغ‏هايي به چشمش. سپس آرامشي يافت. شنيد تا والد باخ هنوز نيم ساعتي راه در پيش دارد. از كوچه‏هاي ده گذشت. چراغ‏ها از پشت پنجره‏ها به چشمش مي‏زدند. به درون نگاه مي‏كرد و كودكان را در پاي ميز شام مي‏ديد، و زناني پير و دختراني را هم: انسان‏هايي چهره‏هاشان همه آرام و خاموش. چنان كه پنداشت نور از پهنه‏ي همين چهره‏هاست كه مي‏تراود. گرمي و آرامش در دلش دويد و طولي نكشيد كه در والد باخ، و در خانه‏ي كشيش بود. خانواده سر شام نشسته بود. لنس كه به درون آمد، جعدهاي بورش مثل هاله‏اي دور چهره‏ي پريده رنگش ريخته بود، پلك مي‏زد و گوشه‏ي دهانش مي‏لرزيد. رخت و لباسش به تنش پاره شده بود. اُبرلين به او خوش آمد گفت و صنعت‏كارش پنداشت: «بسيار خوش‏آمديد. گو اين كه سعادت آشنايي‏تان را نداشته‏ام.» من از دوستان... هستم و از طرف ايشان براي شما سلام دارم. «اسم حضرت عالي، اگر اجازه دارم...؟» لنس. «آهاه، آهاه. به اين اسم كتاب چاپ نشده است؟ به گمانم چند نمايشنامه، از آقايي به همين نام خوانده باشم.» بله. ولي خواهش مي‏كنم بر اساس آن‏ها در حق من داوري نفرماييد - به گفت و گو ادامه دادند. لنس مي‏كوشيد مطلبي بيابد و شتاب‏آلوده چيزهايي گفت، ولي سخت معذب بود. رفته رفته آرامتر شد، و اين آرامش از تأثير اين اتاق مأنوس و چهره‏هاي صميمي‏ايي بود كه از دل تاريكي سوسو مي‏زدند، از آن صورت تابناك كودكانه كه گفتي همه‏ي نورها بر پهنه‏ي آن گرد مي‏آمدند و كنجكاو و خودماني سر را بالا مي‏كرد، و از مادر كه در آن انتها در تاريكي به صلح‏آميزي فرشته‏اي نشسته بود. پس يخ دهانش آب شد، از وطنش گفت و جور و جوار لباس‏هاي محلي و سنتي نقاشي كرد. با علاقه به دورش جمع شدند و لنس، انگاري كه خانه‏ي خودش باشد، احساس راحتي كرد. چهره‏ي رنگ پريده‏ي كودكانه‏اش حال لبخند مي‏زد و قصه‏هايش زنده و شاداب مي‏شدند. آرامشي در خود يافت. مي‏پنداشت انسان‏هاي روزگاران دور، چهره‏هايي فراموش شده، از تاريكي بيرون مي‏آيند، ترانه‏هايي قديمي جان مي‏گيرند، و او به دوردست رفته است، به دور دست دور. سرانجام وقت خداحافظي بود. بيرون به كوچه راهنمايي‏اش كردند. خانه‏ي كشيش تنگ و كوچك بود. يك اتاق در مدرسه برايش در نظر گرفته بودند. از پله‏ها بالا رفت. آن بالا سرد بود. پستويي بزرگ و خالي، با تختي بلند در انتهاي آن. چراغ را روي ميز گذاشت و بالا و پايين رفتن گرفت. در ذهن خود به مرور اين روز و ساعتي روي آورد كه در پايانش از اين جا سر در آورده بود، از خانه‏ي كشيش با آن چراغ‏ها و چهره‏هاي دلپذير. ولي باز اين همه در پيش چشمش سايه شد و رويا، و احساس پوچي در دلش خزيد، همان احساس كه در بالاي كوه به او دست داده بود. و حال با هيچ چيز نمي‏توانست آن را پر كند. چراغ خاموش شده بود. ظلمات همه چيز را فرو بلعيد. ترسي بيرون از مرز تعريف در وجودش چنگ انداخت. سرآسيمه بلند شد و باز، و اين بار بي‏قرارتر از پيش در اتاق بالا و پايين رفتن گرفت. سپس پايين آمد و خود را به حياط و كوچه رساند، ولي هيچ فايده‏اي نداشت. همه جا تاريك بود و خالي و خلوت. حتا خود را هم كابوس و وهم پنداشت. گاه خيالي در ذهنش جرقه مي‏زد و لنس مي‏كوشيد در آن چنگ بزند. نيازي دم‏افزا او را به تكرار پيوسته‏ي دعاي اي پدر آسماني ما وا مي‏داشت. از خود به در شده بود و به خود نمي‏رسيد. عزيزه‏اي گنگ وايش مي‏داشت از پي خلاصي خويش بر آيد. خود را به سنگ‏ها مي‏زد. با ناخن به تنش خراش مي‏انداخت. درد رفته رفته آگاهي را به او بازپس آورد. خود را در حوضچه‏ي چشمه‏ي كوهستاني انداخت. ولي آب عميق نبود. چپچاپ مي‏كرد. آدم‏ها سر رسيدند، گرومبا گرومب كردنش به گوش رسيده بود. صدايش زدند. اُبرلين دوان خود را رساند. لنس دوباره به خود آمده بود و آگاهي كامل از وضع و موقعيتش بازگشته بود. از نو آرامتر شده بود و حال خجالت مي‏كشيد. ناراحت بود كه چرا باعث وحشت اين آدم‏هاي مهربان شده است و گفت به حمام آب سرد عادت دارد و دوباره به پستوي خود رفت و از شدت رمق باختگي سرانجام خوابش برد. فرداي آن روز خوش گذشت. همراه ابرلين با اسب به دره رفتند. پشته‏هاي فراخِ بلندي‏ها، در پايين‏دست باريك مي‏شدند و به مارپيچ تنگ دره‏ها مي‏رسيدند. حجم سنگ و صخره در پاي دامنه بيشتر بودو در پايين‏تر از آن‏ها جنگلي مختصر، بارنگمايه‏اي تيره، محو و پر وقار. و در جانب مغرب چشم‏انداز دشت و زنجيره‏ي كوه‏ها كه خط مستقيم‏شان رو به جنوب و شمال مي‏رفت و قله‏هاشان وزين و سترك، و خاموش و آرام در اين گرگ و ميش حالتي روياآلود داشتند. گاه شطي از نور به درون دره جاري مي‏شد و به مانند رودي از طلا آماس مي‏كرد و سپس ابرِ يله بر بلنداي قله‏ها، آرام و از نو بر سر جنگلِ اعماق مي‏خزيد و به مانند شبحي نقرابي و سيال در رگه‏هاي آفتاب غوطه مي‏خورد و باز بالا مي‏آمد. نه هيچ صدايي يا جنبشي، و يا خود آواز پرنده‏اي. چيزي نبود مگر نفس گاه دور و گاه نزديك باد. سپس نقطه چين‏هايي به چشمش خورد: كالبد استخواني كلبه‏هايي كاه‏پوش و در و ديوارشان از چوب‏هايي تيره رنگ. آدم‏ها همه خاموش بودند و جدي. گفتي جرأت نمي‏كردند آرامش اين دره را به هم بزنند. با ديدن اين دو به نرمي سلام مي‏دادند، ولي درون كلبه‏ها شادابي بود و سرزندگي. دور اُبرلين را مي‏گرفتند. و ابرلين مديريت مي‏كرد، راه و چاه نشان مي‏داد، دلگرمي مي‏بخشيد. همه جا نگاه‏هايي پر اعتماد و دعا. آدم‏ها از خواب‏ها و دل‏گواهي‏هايشان مي‏گفتند. سپس به سرعت آن جانب عملي زندگي: راه‏سازي، قنات‏كشي، بازديد از مدرسه. ابرلين خستگي‏ناپذير بود و لنس پيوسته همراهش: گاه گرم گفت و گو، گاه گرم كار، و گاه غرق در طبيعت. همه چيز بر جان و جسمش تأثيري خوشايند و آرامش بخش مي‏گذاشت. هر باره بايد كه در چشمان ابرلين مي‏نگريست و هر باره هم اين آرامش عميق كه ما را در اين طبيعت صلح‏آميز و جنگل پردامنه و شب مهتابي تابستان در بر مي‏گيرد، در اين نگاه استوار و اين چهره‏ي جدي و احترام‏انگيز به چشمش دسترس‏پذيرتر مي‏آمد. كم‏رويانه و خجالتي، با اين حال گوشزدها و يادآوري‏هايي مي‏كرد كه براي اُبرلين بسيار دلنشين بودند. نيز سيماي كودكانه و گيرايش مايه‏ي شادي بسيار او بود. با اين همه اين فضا براي لنس تا زماني تحمل‏پذير بود كه دره از شعاع آفتاب روشنا مي‏گرفت. در دمدمه‏ي غروب وحشتي عجيب به جانش افتاد. دلش مي‏خواست به دنبال آفتاب بدود. هر چه اشياء در سياهي و تاريكي فرو مي‏رفتند، در چشمش بيشتر رنگ خواب و كابوس مي‏گرفتند و آزارش مي‏دادند. ترس كودكي در تنهايي جاده‏اي خلوت در جانش چنگ زد. بينايي‏اش زوال مي‏يافت، و حال: آماس برداشت اين كابوس جنون، و در پيش پايش چندك زد اين انديشه‏ي غلبه‏ناپذير كه انگاري همه چيز وهم است. كابوس درّه دهانش را فراخ بر او مي‏گشود و در همه چيز چنگ مي‏انداخت. هيكل‏هايي شتابان از كنارش گذشتند، از پي‏آن‏ها دويد، ولي اين‏ها همه ارواح بودند. زندگي از وجودش رخت برمي‏بست و انجماد در اندام‏هايش رخنه مي‏كرد. به حرف زدن رو آورد، به آواز. بخش‏هايي از شكسپير را به صداي بلند خواند، از پي هر آن چيزي چنگ مي‏انداخت كه شايد مي‏توانست خون را در رگ‏هايش به چرخشي تندتر در آورد. امّا نتيجه‏ي همه‏ي تلاش‏هايش سرما بود و سرما. بايد كه به كوچه در مي‏آمد. به هواي تازه. آن تك و توك چراغِ درونِ سياهي شب، وقتي چشمانش به تاريكي عادت كردند، حالش را كمي جا آورد. به درون حوضچه‏ي چشمه جهيد. تأثير گزنده‏ي آب كمي به خود آوردش. نيز در كنه دل اميد به ناخوشي داشت. اين بار بي سروصداتر حمام كرد. با اين حال با تقلايي بيشتر باز راهي به زندگي يافت و آرام‏تر شد. به تشويق اُبرلين روي آورد. نقاشي مي‏كرد، تورات مي‏خواند و اميدهاي دور گذشته دوباره در دلش زنده مي‏شد. در اين جا دوباره انجيل بر سر راه زندگيش در آمد. اُبرلين برايش تعريف كرد كه يك روز دستي استوار او را گرفته و از سقوط از پل نجات داده است. و يك بار هم در بلنداي كوه نوري چشمانش را خيره كرده و صدايي در سياهي شب مخاطبش قرار داده بوده است. و نيز خداوند به خانه‏ي دل او در آمده بود و او مثل بچه‏اي قرعه‏هايش را از جيبش بيرون آورده و محض مكاشفه‏ي صلاح كار خودش استخاره كرده بوده است. وه از اين ايمان! اين بهشتِ جاويد هستي، اين زندگي در پناه خدا! حال يكباره كلام كتاب مقدس را مي‏فهميد. طبيعت در اين صحيفه چه قدر به آدم‏ها نزديك بود. البته همه‏اش در هيأت رمز و الهام الهي، الهامي كه شكوه آن بي‏كمترين رد و رگه‏اي از قهر، بسا حالتي صميمي داشت. صبح بيرون رفت. شبانه برف آمده بود و آفتابي روشن فضاي دره را انباشته بود، با اين حال دور دست دشت جا به جا در پس مه پنهان بود. طولي نكشيد كه به بيراهه زد و از دامنه‏اي ملايم بالا كشيد. ديگر هيچ رد پايي به چشم نمي‏خورد. از كنار يك جنگل كاج گذشت. رگه‏ي آفتاب جا به جا بلورهايي درخشان مي‏ساخت. برف سبك بود و تازه. اين جا و آن جا رد پايي از يك حيوان كه رو به كوهستان مي‏كشيد. هوا كم‏ترين جنبشي نداشت و هيچ صدايي نبود مگر تاب تاب نوك پرنده‏اي كه برف را از دم خود مي‏تكاند. همه چيز آرام بود و در اين آسمان نيلي، درختان تا به دور دست پرهاي سفيدشان را تاب مي‏دادند. رفته رفته محيط در چشمش رنگي آشنا يافت. اين سطوح يكدست و سترگ كه گاه مي‏پنداشت بلند با او حرف مي‏زنند، همه جا برف‏پوش بودند. حس آشناي شب‏هاي كريسمس در دلش دويد. يك آن گمان كرد مادرش بي‏ترديد از پشت يك درخت بيرون مي‏آيد: درشت و نمايان. و مي‏گويدش همه‏ي اين چيزها هديه‏هاي كريسمس براي اوست. و وقتي كه رو به پايين دشت مي‏رفت، به دور سايه‏ي خود حلقه‏اي از رنگين كمان مي‏ديد، پنداشت دستي پيشاني‏اش را نوازش كرد و ملكوت با او از در صحبت درآمد. پايين آمد. اُبرلين در اتاقش بود. لنس سر حال و شاداب پيش او رفت و گفت دوست دارد يك بار موعظه كند. «مگر شما كشيش هستيد؟» بله! «بسيار خوب، يكشنبه‏ي آينده.» لنس خوشنود به اتاق خود برگشت و با خود به فكر نشست و شب‏هايش آرام‏تر گذشت. صبح روز يكشنبه فرا رسيد. هوا لطافت يافته بود. عبور ابرها بود، و در لابه‏لاي آن‏ها آبي آسمان. كليسا در پاي كوه، بر پشته‏ي يك پيش‏آمدگي بود و در پيرامونش حياط. لنس آن بالا بود كه ناقوس به صدا در آمد و نمازگزاران، زنان و دختراني با لباس سياه و متين، دستمال سفيد و تاخورده‏شان روي كتاب دعا، شاخه‏اي اكليل كوهي در دست، پست و بلند كوره راه‏هاي ميان صخره‏ها را در پيش گرفتند. گهگاه نگاه آفتاب به درون دره راه مي‏يافت و نسيمي آرام مي‏وزيد. دشت در پس مهي سبك محو مي‏نمود. بانگ دور ناقوس. همه چيز حالتي داشت كه انگاري مي‏رفت در موجي آرام و آهنگين محو شود.

 درون حياط كوچك برف آب شده بود و صفحه‏ي زمينِ خزه بسته از زير صليب‏هايي سياه بيرون مي‏زد. يك شاخه‏ي دير كرده‏ي سوري از ديوار حياط كليسا بالا خزيده بود و گل‏هاي دير هنگام كوهستاني از لاي خزه سر برآورده بودند. يك دم آفتاب و يك دم ابر. مراسم شروع شد و صداي انسان‏ها، در طنيني پاك و زلال در يكديگر آميخت. حالتي كه انگاري به درون چشمه‏ي شفاف كوهستاني نگاه مي‏كني. سرود به پايان رسيد. لنس خطابه‏اش را شروع كرد. كم‏رو يا نه. ولي اين جمود خلسه‏آميز رفته رفته در لحن كلامش فرو خوابيد. تمامي رنجش يكباره بيدار شد و قلبش را انباشت. احساس شيريني لذتي بيكران در وجودش دويد. با اين مردم سخناني ساده مي‏گفت. اينان همه هم‏رنج او بودند. در دل تسلايي مي‏يافت حال كه براي برخي چشمانِ از گريه خسته خواب، و براي قلب‏هايي پردرد آرامش ارمغان مي‏آورد، و براي اين زندگي نقش خورده از عذابِ تلاشِ معاش، اين درد دلگير و سنگين، راهي به سوي آسمان باز مي‏كرد. رفتارش استواري بيشتري يافت.
 
 
  شش یادداشت اخیر... آرشیو کامل یادداشت  
 
 
 ●آیا زمان آن فرا نرسیده است ؟    ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3  
 
 ●لنس - قسمت 2    ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
 
ارسال نظر
 
 
[ارسال]  
نظر شما:
 
 
نام شما:
 
 
ایمیل شما:
 
 
آدرس وب سایت / وبلاگ شما:
 
 
     
 
  نظرات
 
 
هادی غریب زاده
 
سلام مرسی به وب من سری زدی متشکرم ...... بسیار داستان جالبی بود از این هم متشکر که جشواره داستان کوتا و یا فیلم کوتا هست هم بازم متشکرم مرسی . من اول فکر کردم بچه بوشهری ! چون همراوی در بوشهر زیاد هست . { حالا شما بوشهری هستید ویا شهرسنان ........... هستید جاخالی که گذاشتم برای که خودت پرش کنی } آرزوی موفقیت باری شما آرزومندم .........
 
     
 
تمامی آثار سید محمود حدادی در همراوی...  
 
 
 ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3    ●لنس - قسمت 2  
 
 ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
همراوی متعلق است به مرکز آفرینش های ادبی قلمستان
پشتیبانی با امرداد