|
ادامه از قسمت اول همين كه موعظهاش تمام شد، صداها از نودم گرفتند: بگذار كه رنجهاي مقدس، چون چاه و چشمهاي ژرف در دل ما راه باز كنند. همهي دستمايهي من رنج است، و رنج همهي خشوع و خدمت من در پيشگاه خدا نيز. اين سرود از خود بيخودش ميكرد، و موسيقي و رنج تكانش ميداد. كيهان و كائنات در چشمش سراسر زخمين آمد. و اين همه رنجي بيكران در وجودش دواند: حال اين يك زندگي ديگر. لبهايي خدايي و لرزان به روي او خم ميشدند و از لبان او جان مايه ميگرفتند. به اتاق پرت افتادهي خود برگشت. تنها بود! تنها! در اين جا چشمه جوشيدن گرفت و جويبار از چشمانش سرازير شد. سر به زانو گذاشت و همهي اندامش به لرزه در آمد. گفتي تاب نداشت و بايد كه وجود خود را حل ميكرد. در اين شوق هيچ كراني نميديد. سرانجام ذهنش روشنا گرفت و دلش سخت به حال خودش سوخت. بر خود گريه سر داد و سرش بر سينهاش خميد و به خواب فرو رفت. ماه بدر در آسمان بالا آمده بود. جعد موهايش به دور صورتش ريخته بود. قطرات اشك بر مژه و گونههايش ميخشكيدند. چنين، تنها افتاده بود و همه چيز آرام و سرد بود و ماه در تمامي طول شب بالاي سر كوهها حركتي نداشت. صبح فردا پايين آمد و در كمال آرامش براي اُبرلين تعريف كرد كه شب پيش مادرش به خوابش آمده است. مادر در يك رخت سفيد از ديوار خاكستري كليسا بيرون آمده، و بر صفحهي سينهاش يك سوري سرخ داشته است، و يك سوري سفيد هم. سپس در گوشهاي آرام به زانو غلتيده بوده و بعد گلهاي سوري سرخ و سفيد آهسته بر خاكش روييده بودهاند. مادرش به يقين كه مرده است و او از اين بابت بيتابي نميكند. حال ابرلين هم برايش تعريف كرد كه موقع مرگِ پدر خودش در بيابان كاملا تنها بوده و با اين حال يكباره صدايي شنيده بوده است و از همان صدا بر مرگ پدرش يقين يافته بوده است. و وقتي كه به خانه برگشته، براستي همين اتفاق هم رخ داده بوده است. صحبتشان گل انداخت. اُبرلين از آدمهايي در كوهستان، از دختراني گفت كه حضور آب را، و فلز را در زيرزمين درك ميكردند. و از مرداني كه در بلندهاي برفگير كوهها روحي به برابرشان در آمده و با آنها كشتي گرفته بوده است. نيز برايش گفت كه يك بار در كوهستان با نگاه به عمق زلال آب چشمه، حالتي از خوابگردي به او دست داده است. لنس گفت از قضا روح آب يك بار هم بر او غالب شده بوده است، چندان كه توانسته است به شناخت برخي ويژگيهاي اين عنصر برسد. و ادامه داد طبايع ساده و پاك با عناصر بنيادين پيوندي نزديك دارند. ولي انسانها هر چه ذهن و زندگيشان پيچيدهتر بشود، در جانشان اين پيوند بنيادين گنگتر ميشود. و گفت اين پيچيدگي را خيلي متعالي نميداند. البته استقلال كافي ندارد، با اين حال برايش لذتي عظيم است اگر كه ويژگيهاي هر پديدهاي در آدمي حسي بيدار كنند و تو در قبال سنگ، فلز، آب و گياه روحيپذيرإے؛كك داشته باشي، و چنان كه در عالم رويا هر پديدهاي را در طبيعت دريايي، مثل گُل كه با باريك و بدر شدن ماه در قبال هوا واكنش نشان ميدهد. همچنان ذوق صحبت داشت و گفت كه در همه چيز يك نظم بيمانند هست، يك صدا، يك حس و عاطفه، كه درجانهاي متعالي با صداهايي هر چه رساتر با آدم حرف ميزند، و طبيعي است كه به همان نسبت در قبال پيرامون پذيراتر است، امّا در جانهاي نازلتر ناچيزتر و محدودتر ميشود. در عوض اين جانها آسودهترند. در اين باب تا ديري باريكانديشي ميكرد. ولي ابرلين در حرف او دويد كه اين نكته سنجيها او را از طبع و منش سادهاش دور ميكند. ابرلين بار بعد يك طيف رنگ نشانش داد و برايش گفت كه هر يك از رنگها چه رابطهاي با آدم برقرار ميكند، سپس شمايلهايي از دوازده حواري را از جيب خود بيرون آورد و شناسهي هر يك از اين مقدسان رنگي خاص بود. لنس در قبال اين آموزه نظري پذيرا نشان داد و حتا به شرح و تعبير آن روي آورد و تفسير استليلينگ را از متن مكاشفهي يوحنا و سقوط جهان مفهوم خواند. كتاب مقدس مشغوليتش شده بود. ××× درست در اين زمان كافمن با زن جوانش به اشتاين تال آمدند. اين ملاقات در ابتدا لنس را دستخوش ناآرامي كرد. براي خودش در اين جا گوشهاي درست كرده بود و اين خردينه آرامش برايش بسيار عزيز بود، و حال با آدمي رو به رو ميشد كه او را ياد بسياري چيزها ميانداخت و از گپ و گفت با او گريزي نبود، و اين آدم تمام مناسبات او را ميشناخت. آن هم جايي كه ابرلين از اين جزئيات هيچ خبري نداشت و او را در خانهي خود پذيرفته و تيمارش كرده بود و حتا خدا را شكر ميكرد كه اين بينوا را به سراغ او فرستاده بود. لنس را صميمانه دوست داشت. وجود او در اين خانه اساسا بديهي بود. او عضوي از اين خانه شمرده ميشد. انگاري ديري باشد كه در اين جا زندگي ميكند، هيچ كس نميپرسيد از كجا آمده است و به كجا ميرود. سر غذا لنس دوباره خود را پيدا كرده بود و سر حال بود. حرف به ادبيات كشيد و او ادبيات را قلمرو خود ميدانست. در آن زمان مكتب آرمانگرايي رفته رفته رواج مييافت و هوفمان از پيروان اين مكتب بود. لنس نظري از بنياد مخالف داشت. گفت نويسندگاني كه دربارهشان ميگويند واقعيت را منعكس ميكنند، اصلا نميدانند كه واقعيت چيست. با اين حال باز تحملپذيرتر از كسانياند كه دنبال بزك واقعيتاند. گفت خداوند دنيا را همان طور ساخته كه بايد باشد. و طرح و رنگ ما محال است از خود زندگي زيباتر باشد. پس نبايد بيشتر از باز پرداخت زندگي هدفي داشته باشيم. من براي هر اثر هنري زندگي طلب ميكنم، شيرهي زندگي. و همين كافي است. ديگر حق نداريم بپرسيم آيا اين اثر زيباست، يا زشت. حس آن كه اثري برخوردار از زندگي آفريدهايم، حسي رفيعتر از زشتي و زيبايي است و يگانه معيار و محك هنر به حساب ميآيد. مسلم است كه به ندرت به اثري برخوردار از اين معيار بر ميخوريم. آثار شكسپير بيشك از آن برخوردارند، و بسا غنيتر و كاملتر. ترانههاي عاميانه هم. به علاوهي برخي از آثار گوته. بقيه را، هر چه هست، ميتوان به شعلهي آتش سپرد. نقاشان ما حتا بلد نيستند يك لانهي سگ بكشند و تازه ميخواهند طرح و تابلوي آرامان گرايانه هم خلق كنند. من كه هر چه از آنها ديدهام، عروسكهايي بيجان بوده است. تعريف آرمان گرايانه از هنر خفت آورترين تحقير طبيعت انساني است. بايد زحمت كشيد و به بطن زندگي انسانهاي كوچك راه يافت و آن را بازپردازي كرد: آن ويرهاي آني، آن كنايهها، و آن ظريفترين بازيهاي پنهان صورت را. و گفت در آن دو نمايشنامهاش معلم سرخانه و سربازان چنين زحمتي را بر خودش تحميل كرده است. آدمهاي اين نمايشنامهها معموليترين آدمها در زير آفتابند، امّا رگ احساس در همهي آدمها به يكسان ميجنبد. فقط پوستهي روي اين احساس ضخامت متفاوتي دارد. و تو بايد در قبال آن چشم و گوش داشته باشي. ديروز كه داشتم از درّه بالا ميرفتم، روي يك تخته سنگ دو دختر نشسته بودند، يكيشان داشت گيساش را باز ميكرد و دوستش در اين كار كمكاش ميكرد و آن دستهي موهاي طلايي و افشان، ريخته بود پايين، و آن چهرهي مات و متين، با وجود آن لباس سياه، بسيار جوان بود. و آن چهرهي دوّم سراپا دقت و مراقبت. تو در آن زيباترين و صميمانهترين تابلوهاي مكتب آلمان كهن هم مشكل اگر گوشهاي از اين هماهنگي را پيدا كني. آدم بعضي وقتها دوست دارد مدوزا باشد و اين تركيبها را به سنگ تبديل كند و آدمها را به تماشا بخواند. دخترها بلند شدند و اين تركيب زيبا به هم ريخت. ولي همين كه داشتند از دامنه پايين ميرفتند، در لابهلاي صخرهها باز يك تصوير ديگر به وجود آمده بود. در زندگي زيباترين تصويرها و گوشنوازترين صداها شكل ميگيرند و دوباره از ميان ميروند. فقط يك چيز باقي ميماند: يك زيبايي بيكران و پايان، كه از يك شكل به شكل ديگر در ميآيد و تا جاويدان ورق ميخورد و تغيير ميكند، و تو البته هميشه نميتواني آن را ثبت كني و نگاه بداري و در موزهها قرار بدهي و يا در قالب موسيقي جارياش كني، و بعد پير و جوان را صدا بزني كه بيايند، و از بچه تا بزرگسال به خط به تماشايش بايستند و در قضاوتش چرند بگويند. تو بايد هر انساني را دوست داشته باشي، تا بتواني به سرشت باطني او راه پيدا كني، و هيچ كدامشان نبايد در چشم تو آن قدر ناچيز و زشت بيايند كه نخواهي نگاهشان كني. در آن صورت است كه از عهدهي فهمشان بر ميآيي. آن پيش پا افتادهترين و ناچيزترين چهره هم يك تأثير بسيار عميق به جا ميگذارد، عميقتر از حس صرف زيبايي. و تو ميتواني بگذاري شخصيتها خودشان به تجلي در بيايند، بدون اين كه از بيرون، آن جايي كه در زندگي با پويش عضله و تپش نبض رو به رو نميشوي، چيزي از خودت اضافه كني. ولي كافمن در ايراد به او گفت در آن صورت كسي در واقعيت هرگز سنخ و سرمشقي مثل آپولون بِلْوِردِه، و يا مادوناي رافائل پيدا نخواهد كرد، و لنس در آمد كه: خوب، پيدا نكند. بايد اعتراف كنم كه من در پيش اين آثار سخت احساس مردگي ميكنم. حالا شايد اگر در كنه وجود خودم بكاوم، حسي در قبالشان پيدا كنم، آن هم اگر نهايت تلاشم را به كار ببندم. براي من آن نويسنده و نقاشي عزيز است كه طبيعت را در واقعيترين شكل آن برايم منعكس كند، شكلي كه در پيش آن احساسي پيدا كنم. غير از اين هر چيز ديگري مزاحم است. نقاشهاي هلندي برايم عزيزتر از ايتالياييها هستند. در ضمن يگانه نقاشاني هم هستند كه تو ميتواني اثرشان را لمس كني. من تنها دو تا تابلو ميشناسم كه برجانم تأثيري به اندازهي انجيل گذاشتهاند: و هر دو هم هلندي بودهاند - يكياش كه نميدانم كار كيست، مسيح و حواريون اِمائوس را نشان ميدهد، و به همان گيرايي وصف تورات از رفتن حواريون به بيابان است. توصيف كل طبيعت با چهار جملهي مختصر: يك غروب تار، و يك رگهي يكدست و قرمز رنگ در افق، با جادهاي بسيار محو، و در اين فضا يك ناشناس كه به طرف آنها ميآيد. با او از در صحبت در ميآيند و اين ناشناس برايشان نان تكه ميكند. در اين جا است كه او را به جا ميآورند، از اين كار ساده و انسانياش، و اين سيماي ملكوتي و رنج ديده با آنها حرفها ميزند. اين دو وحشت ميكنند، چون كه هوا تاريك شده است و آنها با صحنهاي دركناپذير رو به رو شدهاند، دركناپذير و با اين حال خالي از هر آن هراس موهوم: درست مثل آن كه يك عزيز از دنيا رفته، در دمدمهي غروب با آن شيوه و حركت دير آشناي خودش به پيش تو برگردد. اين تصوير اين جوري است. با رگهاي يك دست سوخته رنگ در بالاي صفحهاش: يك غروب خاموش و دلگير. و تابلوي دوّم تابلوي يك زن است كه در پستوي خانهاش نشسته است و در دستش يك كتاب دعاست. سر و روي آراستهي روزهاي يكشنبه را دارد. روي زمين دانهي شن پاشيده شده. فضا، فضاي گرم و شسته رفتهي خانگي است. زن نتوانسته است خودش را به كليسا برساند و مراسم دعايش را همان در خانه به جا ميآورد. پنجره باز است و زن هم در پاي آن، و تو انگار صداي ناقوس ده را توي اتاق او ميشنوي، صداي سرود نمازگزاران درون كليسا را هم. وزن هم به گمانت ميآيد اين سرود را همراهي ميكند. لنس كلامي روان يافته بود. با دقت به حرفهايش گوش ميدادند و بسياري نكتههايش هم درست بود. از گرماي صحبت سرخ شده بود، گاه لبخند ميزد و گاه جدي بود و سر را با آن جعدهاي بلوندش تكان ميداد. پاك از خود به در شده بود. بعد از غذا كافمن او را به گوشهاي برد. برايش از پدرش يك نامه رسيده بود، با اين پيغام كه لنس به خانه برگردد و كمك پدرش باشد. كافمن برايش گفت در اين جا دارد عمرش را به هدر ميدهد و وقتش را عاطل و باطل ميگذراند. بايد كه براي خودش يك هدفي در نظر بگيرد و غيره و غيره. لنس نهيب زد من از اين جا بروم؟ از اين جا؟ بروم خانه! كه آن جا ديوانه بشوم؟! تو خودت ميداني، من هيچ تحمل آن طرفها را نميآورم، اگر كه نتوانم گاهي بالاي يك كوه بروم و دور و اطراف را تماشا كنم، بعد دوباره بيايم پايين و بيايم خانه و از پاي درختها بگذرم و از پنجره نگاه كنم. ديوانه ميشوم، ديوانه! راحتم بگذاريد، يك ذره راحت! حالا كه از اين جا كمي خوشم ميآيد، بروم؟ نميفهمم. با يك كلمه حرف دنيا خراب ميشود. هر كس يك نيازي دارد. آدم وقتي كه ميتواند آرامش داشته باشد، ديگر چه نيازش به چيز ديگر، لازم است اصلا؟ كه دايم درگير بشويم و بجنگيم و كلنجار برويم؟ و تا ابد هر خشنودي را كه لحظه به ما ارزاني ميكند، پس بزنيم و خودمان را در فشار قرار بدهيم. همهاش به اميد آن كه شايد يك روزي لذت ببريم. تشنگي بكشيم، جايي كه چشمههاي زلال از پيش پايمان ميگذرند. اين جا الان براي من دنج است. ميخواهم همين جا بمانم. چرا؟ چرا؟ خوب، براي اين كه راحت هستم. پدر من چه ميخواهد؟ هيچ از او بر ميآيد يك چنين جايي را براي من مهيا كند؟ محال است! راحتم بگذاريد! تندي كرد. كافمن كوتاه آمد. لنس تلخكام و ناراحت بود. فرداي آن روز كافمن مهياي رفتن شد و اُبرين را مجاب كرد همراه او به سوئيس برود. ميخواست با لاواته كه ديري بود از راه نامهنگاري ميشناختش، حال از نزديك آشنا شود. اُبرلين قبول كرد. محض مهيا شدنش بايد كه يك روز صبر ميكردند. لنس از رفتن ابرلين سخت غمگين بود. محض خلاصي از اين رنج بيكران وحشتزده به همه چيز ميچسبيد. گاه يك آن - عميق و واضح - مييافت داشته است كارهايش را رديف ميكرده است. با خودش مثل يك بچهي مريض تا ميكرد. بار بعضي افكار و اوهام، و احساسهاي دل آزار را تنها با تلاشي بسيار از دوش خود ميانداخت. با اين حال اين افكار دوباره و هر باره با نيرويي زوالناپذير بر سرش ميتاختند. ميلرزيد و موهايش سيخ ميشدند، تا آن كه سرانجام در زير فشار تنشهايي طاقت بر از توش و توان ميافتاد. پس به ياد انساني پناه ميبرد كه هميشه در مقابل چشمش حضور داشت، و به اُبرلين هم. حرفهاي اُبرلين و چهرهي او آرامش بياندازهاي به دلش ميبخشيد. و حال با وحشت به اين اسباب و وسايل بر داشتن او نگاه ميكرد. اين تنها در خانه به جا ماندنِ ناگزير برايش هراسانگيز بود. هوا ملايم شده بود. تصميم گرفت در بخش كوهستاني راه ابرلين را بدرقه كند. در آن طرف كوهستان، جايي كه درهها به پهنهي دشت ميرسيدند، از هم جدا شدند. لنس تنها راه برگشت را در پيش گرفت. در مسيرهاي مختلف كوهستان را در نورديد، پشتههاي فراخ در انتهاي دره باريكتر ميشدند. اين جا و آن جا درختزار، و جز اين امواج سترگ كوهها، و در پايين آنها درشتي مه آلود، و در پهنهي اين دشت بادي پر تلاطم. هيچ جا هيچ نشاني از انسانها به چشم نميخورد. مگر تك و توك كلبهاي متروك، پناهگاه تابستاني چوپانان در ارتفاعات كوهپايه. آرامتر شد. و حتا به رويا فرو رفت. شكل همهي اشياء در چشمش از هم وارفت و در كالبد يك خط فرو ريخت و اين خط ميان آسمان و زمين بالا و پايين ميرفت. به نظرش ميآمد بر سر درياي بيكراني يله است كه آرام ميجنبد. گاه مينشست، گاه دوباره به راه ميافتاد، امّا هر باره آهسته و غرق در رويا. هيچ از پي راهي نميجست. هوا تاريك شده بود كه به يك كلبهي مسكون در كوهپايههاي اشتاين تال رسيد. در چفت بود. به پاي پنجره رفت كه نوري محور از آن ميتراويد. در آن داخل چراغي روشن بود كه تنها به يك نقطه ميتابيد. و اين، چهرهي پريده رنگ دختري بود كه با چشماني نيمهباز و تكان آهستهي لبها در آن انتها آرام نشسته بود و در پشت سرش، درون تاريكي، زني پير، سرش درون كتاب دعا، خرناس وار ورد ميخواند. اين زن پس از ديري در كوبه، باز كرد. گوشش سنگين بود. براي لنس نان آورد و در يك گوشه رختخوابي را نشانش داد و در همهي اين احوال لبش از زمزمهي دعا باز نماند. دختر از جايش جنب نخورده بود. كمي بعد يك مرد به درون آمد، مردي بلند قد و باريك اندام، با رگهاي از موهاي سفيد و چهرهاي آرام و آفتاب سوخته. به طرف دختر رفت. دختر يكه خورد و به اضطراب افتاد. مرد علفي خشك را از گل ديوار پايين آورد و برگهاي آن را در دستان دختر گذاشت، چندان كه دختر آرامتر شد و كلماتي كند و خشك، و با اين حال مفهوم بر لب آورد. مرد گفت در كوهستان ندايي شنيده است، و بعد رگهي نور آذرخشي را در بالاي دره ديده و سپس هيأتي راه بر او بسته و او را مثل يعقوب به كُشتي خوانده است، با اين گفته به زانو نشست و با همهي خشوع به دعايي نجواآميز روي آورد و در همان حال دخترِ ناخوش با نفيرهايي آرام و طنيني كند و كشدار دعا ميخواند. در پايان مرد به گوشهاي براي استراحت رفت. لنس همچنان روياآلود چرت ميزد. سپس در خواب صداي تيكتاك ساعت به گوشش خورد. در لابهلاي زمزمهي آهستهي دختر و خرناس پيرزن زوزهي باد گاه از نزديك ميآمد و گاه از دور، و ماهِ يك دم پنهان و يك دم نمايان، با پرتو پر تناوب خود مثل وهمي به درون پستو ميتراويد. يك بار صداها وضوح بيشتري يافتند و دختر رسا و مفهوم زبان باز كرد و گفت بالاي تخته سنگِ رو به رو يك كليسا است. لنس سرش را بلند كرد، و دختر با چشماني فراخ گشاده، پشت ميز كمر راست كرده بود، و ماه نور آرام خود را بر سيماي او ميپاشيد كه مينمود از پهنهاش فروغي رازآميز ميتراود. و در همهي اين احوال پيرزن غارغار ميكرد و در اين چرخهي تاريكي و تابش و صدا و سكوت سرانجام لنس عميق به خواب رفت. در سپيدهي صبح بيدار شد. درون اتاق تاريك همه چيز در خواب بود. دخترك هم از نجوا افتاده بود. به پشت تكيه داده بود و دستهاي رو هم گذاشتهاش را تكيهي گونهي چپش كرده بود و آن حالت شبحزدگي از سيمايش رخت بسته بود و حال رنجي توصيفناپذير به اين سيما نقش ميداد. لنس رفت و پنجره را باز كرده هواي سرد صبحگاهي به صورتش خورد. اين خانه در انتهاي درهاي باريك و عميق بود كه رو به مشرق دهانه داشت. رگههاي شفق در آسمان خاكستري صبحگاهي به گرگ و ميش درون درّهي مهآلود ميتابيدند و برسنگهاي تيره به سوسو در ميآمدند، و بر پنجرهي كلبهها بازتاب مييافتند. مرد بيدار شد. چشمش به شمايلي تابان بر ديوار افتاد و نگاهش به آن دوخته ماند و همزمان لبانش به زمزمهي دعايي به جنبش در آمدند كه پيوسته بلند و بلندتر ميشد، و در همان حال آدمهايي به كلبه پا گذاشتند و خاموش به سجده افتادند. دختر جوان دوباره تشنج گرفته بود و پيرزن با صداي خشكاش از نو گرم دعا شده بود و همزمان با همسايهها گپ ميزد. اين آدمها براي لنس گفتند كه اين مرد خيلي وقت است كه به اين منطقه آمده است، نميدانند هم از كجا. ولي شهرت دارد كه مقدس است. آب را در زيرزمين ميبيند و قدرت احضار روح دارد، و مردم براي زيارتش ميآيند. لنس همزمان پيبرد كه از اشتاينتال دور افتاده است و با هيزمشكناني راهي آن جا همراه شد. خوشحال بود كه همصحبتي پيدا كرده است. از اين انسان درشت تركيب وحشت داشت و گاه به گمانش بلندي صداي او هراسانگيز ميآمد. وانگهي در تنهايي از خودش هم ميترسيد. به خانه رسيد. امّا شب پيشين تأثيري عميق بر او گذاشته بود. جهان پيش از آن در چشمش روشن بود، ولي حال بدل به باراني يك بند شده بود، باراني در ريزش و غلتش به اعماق يك ورطه. و قدرتي خالي از ترحم او را به ته اين ورطه ميانداخت. پس در درون خود به كندوكاو درآمد. لب بر غذا بست، تا پاسي از شب نداشت مگر دعا و خوابهاي تبآلود. پيچ و تابي بنيان كن. و سپس رمق باختگي. اشكهايي جوشان ميريخت. سپس يكباره و ناگهاني قوه و بنيهاي يافت و سرد و بياعتنا بلند شد و اين قطرههاي اشك حال برايش دانههاي يخ بودند و خندهاش گرفت. با اين حال هر چه شادياش اوجگيرتر، سقوطش عميقتر. همه چيز دوباره در هم جاري ميشد، خاطراتي گنگ از حالات گذشتهاش به لرزهاش در ميآوردند و رگههايي از نور به درون آشفتگي روحش ميتابيد. روزها معمولا در آن پايين در اتاق مينشست. خانم ابرلين گاه از كنارش رد ميشد. لنس طراحي ميكرد، يا نقاشي. و ميخواند و به هر گونه سرگرمي پناه ميبرد. امّا شتابزده از اين كار به كاري ديگر ميچسبيد. يا با خانم اُبرلين از در صحبت در ميآمد وقتي كه اين زن مينشست و كتاب دعاي جلد سياهش در كنار دستش، و در پهلويش گلداني، و درون اتاق بچهي آخرياش در بين زانوهايش. در ضمن خود را با اين بچه هم سرگرم ميكرد. و يك بار كه به همين شكل نشسته بود، يكباره وحشت كرد. به شتاب بر سر پا جهيد و بالإے؛كك و پايين رفتن گرفت. در نيمهباز بود. در اين جا صداي آواز كلفت را شنيد. نخست نامفهوم و سپس به وضوح و گلايهآميز: در اين دنيا بزرگ، من يار و رفيقي ندارم. محبوب دلي داشتم كه، خدا را، در غربت است. اين ترانه را به خودش گرفت و از حال و هواي آن، گفتي روح از تنش رفت. خانم ابرلين متوجه شد. لنس بيش از اين طاقت نياورد. بايد كه مشكلش را ميگفت. به خود جرأت داد و پرسيد: «خانم اُبرلين، ببخشيد. ميتوانيد به من بگوييد اين دختري كه سرگذشتش يك دنيا غم به دل من مينشاند، كجاست و چه كار ميكند؟» «اخ، جناب لنس، من هيچ خبر ندارم.» پس لنس دوباره خاموش شد و از نو و به شتاب در اتاق بالا و پايين رفتن گرفت. سپس بار ديگر روي آورد و گفت، ببينيد، من ميخواهم بگذارم بروم. خدا ميداند شما تنها آدمهايي هستيد كه تاب تحملشان را داشتم، و با اين حال بايد بروم، بروم پيش او. ولي نميتوانم. يعني كه اجازه ندارم - دستخوش تلاطم، از در بيرون زد. در دمدمهي غروب برگشت. درون اتاق هوا تاريك ميشد. كنار خانم ابرلين نشست واز سر گرفت. ببينيد، آن دختر، هر وقت كه در اتاق بالا و پايين ميرفت، هر قدمش موسيقي بود. چنان شاديياي در وجودش بود كه مرا هم در خودش غرق ميكرد. وقتي كه نگاهش ميكردم و يا سرش را روي شانهي من ميگذاشت، دلم آرام ميگرفت. اي خدا! ديگر خيلي وقت است كه اين دل آرام ندارد... مثل بچه بود او. احساس ميكرد كه دنيا برايش خيلي بزرگ است. توي خودش فرو ميرفت. ميگشت و در خانه يك كنجي را براي خودش پيدا ميكرد و همان كنج مينشست، انگاري كه همهي خوشبختياش در يك نقطهي كوچك جمع شده است، و بعد اين حالت به من هم دست ميداد. مثل بچهها ميتوانستم شروع كنم به بازي. ببينيد، حال دنيا برايم تنگ است، چنان تنگ كه گاهي گمان ميكنم دستم به آسمان ميخورد. واي كه دارم خفه ميشوم! هميشه يك جاي تنم درد ميكند. اين پهلوي چپم، و اين بازو كه خوش داشت آن دختر را در بغل بگيرد. ولي حال ديگر حتا صورتش هم يادم نميآيد. تصوريش از حافظهم بيرون رفته است و اين تنهايي شكنجهام ميدهد. فقط بعضي وقتها كه ذهنم وضوح پيدا ميكند، احساس خوبي دارم - از اين دختر بعدها نيز با خانم اُبرلين ميگفت. ولي صرفا در حدّ جملههايي شكسته بسته. خانم اُبرلين در پاسخ و توضيح ميماند. با اين حال لنس سبكبار ميشد. |