صفحه اصلی  
 
دریافت نسخه قابل چاپ آرشیو مطالب ستون یادداشت ارسال نظر برای این اثر  
 
 لنس - قسمت 2
  نوشته سید محمود حدادی
  24/10/1387
 
    ادامه از قسمت اول

همين كه موعظه‏اش تمام شد، صداها از نودم گرفتند:

 

 بگذار كه رنج‏هاي مقدس، چون چاه و چشمه‏اي ژرف

 در دل ما راه باز كنند.

 همه‏ي دستمايه‏ي من رنج است، و رنج

 همه‏ي خشوع و خدمت من در پيشگاه خدا نيز.

 

 اين سرود از خود بي‏خودش مي‏كرد، و موسيقي و رنج تكانش مي‏داد. كيهان و كائنات در چشمش سراسر زخمين آمد. و اين همه رنجي بيكران در وجودش دواند: حال اين يك زندگي ديگر. لب‏هايي خدايي و لرزان به روي او خم مي‏شدند و از لبان او جان مايه مي‏گرفتند. به اتاق پرت افتاده‏ي خود برگشت. تنها بود! تنها! در اين جا چشمه جوشيدن گرفت و جويبار از چشمانش سرازير شد. سر به زانو گذاشت و همه‏ي اندامش به لرزه در آمد. گفتي تاب نداشت و بايد كه وجود خود را حل مي‏كرد. در اين شوق هيچ كراني نمي‏ديد. سرانجام ذهنش روشنا گرفت و دلش سخت به حال خودش سوخت. بر خود گريه سر داد و سرش بر سينه‏اش خميد و به خواب فرو رفت. ماه بدر در آسمان بالا آمده بود. جعد موهايش به دور صورتش ريخته بود. قطرات اشك بر مژه و گونه‏هايش مي‏خشكيدند. چنين، تنها افتاده بود و همه چيز آرام و سرد بود و ماه در تمامي طول شب بالاي سر كوه‏ها حركتي نداشت.

 صبح فردا پايين آمد و در كمال آرامش براي اُبرلين تعريف كرد كه شب پيش مادرش به خوابش آمده است. مادر در يك رخت سفيد از ديوار خاكستري كليسا بيرون آمده، و بر صفحه‏ي سينه‏اش يك سوري سرخ داشته است، و يك سوري سفيد هم. سپس در گوشه‏اي آرام به زانو غلتيده بوده و بعد گل‏هاي سوري سرخ و سفيد آهسته بر خاكش روييده بوده‏اند. مادرش به يقين كه مرده است و او از اين بابت بي‏تابي نمي‏كند. حال ابرلين هم برايش تعريف كرد كه موقع مرگِ پدر خودش در بيابان كاملا تنها بوده و با اين حال يكباره صدايي شنيده بوده است و از همان صدا بر مرگ پدرش يقين يافته بوده است. و وقتي كه به خانه برگشته، براستي همين اتفاق هم رخ داده بوده است. صحبتشان گل انداخت. اُبرلين از آدم‏هايي در كوهستان، از دختراني گفت كه حضور آب را، و فلز را در زيرزمين درك مي‏كردند. و از مرداني كه در بلندهاي برفگير كوه‏ها روحي به برابرشان در آمده و با آن‏ها كشتي گرفته بوده است. نيز برايش گفت كه يك بار در كوهستان با نگاه به عمق زلال آب چشمه، حالتي از خوابگردي به او دست داده است. لنس گفت از قضا روح آب يك بار هم بر او غالب شده بوده است، چندان كه توانسته است به شناخت برخي ويژگي‏هاي اين عنصر برسد. و ادامه داد طبايع ساده و پاك با عناصر بنيادين پيوندي نزديك دارند. ولي انسان‏ها هر چه ذهن و زندگي‏شان پيچيده‏تر بشود، در جان‏شان اين پيوند بنيادين گنگ‏تر مي‏شود. و گفت اين پيچيدگي را خيلي متعالي نمي‏داند. البته استقلال كافي ندارد، با اين حال برايش لذتي عظيم است اگر كه ويژگي‏هاي هر پديده‏اي در آدمي حسي بيدار كنند و تو در قبال سنگ، فلز، آب و گياه روحي‏پذيرإے؛كك داشته باشي، و چنان كه در عالم رويا هر پديده‏اي را در طبيعت دريايي، مثل گُل كه با باريك و بدر شدن ماه در قبال هوا واكنش نشان مي‏دهد.

 همچنان ذوق صحبت داشت و گفت كه در همه چيز يك نظم بي‏مانند هست، يك صدا، يك حس و عاطفه، كه درجان‏هاي متعالي با صداهايي هر چه رساتر با آدم حرف مي‏زند، و طبيعي است كه به همان نسبت در قبال پيرامون پذيراتر است، امّا در جان‏هاي نازل‏تر ناچيزتر و محدودتر مي‏شود. در عوض اين جان‏ها آسوده‏ترند. در اين باب تا ديري باريك‏انديشي مي‏كرد. ولي ابرلين در حرف او دويد كه اين نكته سنجي‏ها او را از طبع و منش ساده‏اش دور مي‏كند. ابرلين بار بعد يك طيف رنگ نشانش داد و برايش گفت كه هر يك از رنگ‏ها چه رابطه‏اي با آدم برقرار مي‏كند، سپس شمايل‏هايي از دوازده حواري را از جيب خود بيرون آورد و شناسه‏ي هر يك از اين مقدسان رنگي خاص بود. لنس در قبال اين آموزه نظري پذيرا نشان داد و حتا به شرح و تعبير آن روي آورد و تفسير استليلينگ را از متن مكاشفه‏ي يوحنا و سقوط جهان مفهوم خواند. كتاب مقدس مشغوليتش شده بود.

    ×××

 درست در اين زمان كافمن با زن جوانش به اشتاين تال آمدند. اين ملاقات در ابتدا لنس را دستخوش ناآرامي كرد. براي خودش در اين جا گوشه‏اي درست كرده بود و اين خردينه آرامش برايش بسيار عزيز بود، و حال با آدمي رو به رو مي‏شد كه او را ياد بسياري چيزها مي‏انداخت و از گپ و گفت با او گريزي نبود، و اين آدم تمام مناسبات او را مي‏شناخت. آن هم جايي كه ابرلين از اين جزئيات هيچ خبري نداشت و او را در خانه‏ي خود پذيرفته و تيمارش كرده بود و حتا خدا را شكر مي‏كرد كه اين بينوا را به سراغ او فرستاده بود. لنس را صميمانه دوست داشت. وجود او در اين خانه اساسا بديهي بود. او عضوي از اين خانه شمرده مي‏شد. انگاري ديري باشد كه در اين جا زندگي مي‏كند، هيچ كس نمي‏پرسيد از كجا آمده است و به كجا مي‏رود. سر غذا لنس دوباره خود را پيدا كرده بود و سر حال بود. حرف به ادبيات كشيد و او ادبيات را قلمرو خود مي‏دانست. در آن زمان مكتب آرمان‏گرايي رفته رفته رواج مي‏يافت و هوفمان از پيروان اين مكتب بود. لنس نظري از بنياد مخالف داشت. گفت نويسندگاني كه درباره‏شان مي‏گويند واقعيت را منعكس مي‏كنند، اصلا نمي‏دانند كه واقعيت چيست. با اين حال باز تحمل‏پذيرتر از كساني‏اند كه دنبال بزك واقعيت‏اند. گفت خداوند دنيا را همان طور ساخته كه بايد باشد. و طرح و رنگ ما محال است از خود زندگي زيباتر باشد. پس نبايد بيشتر از باز پرداخت زندگي هدفي داشته باشيم. من براي هر اثر هنري زندگي طلب مي‏كنم، شيره‏ي زندگي. و همين كافي است. ديگر حق نداريم بپرسيم آيا اين اثر زيباست، يا زشت. حس آن كه اثري برخوردار از زندگي آفريده‏ايم، حسي رفيع‏تر از زشتي و زيبايي است و يگانه معيار و محك هنر به حساب مي‏آيد. مسلم است كه به ندرت به اثري برخوردار از اين معيار بر مي‏خوريم. آثار شكسپير بي‏شك از آن برخوردارند، و بسا غني‏تر و كامل‏تر. ترانه‏هاي عاميانه هم. به علاوه‏ي برخي از آثار گوته. بقيه را، هر چه هست، مي‏توان به شعله‏ي آتش سپرد. نقاشان ما حتا بلد نيستند يك لانه‏ي سگ بكشند و تازه مي‏خواهند طرح و تابلوي آرامان گرايانه هم خلق كنند. من كه هر چه از آن‏ها ديده‏ام، عروسك‏هايي بي‏جان بوده است. تعريف آرمان گرايانه از هنر خفت آورترين تحقير طبيعت انساني است. بايد زحمت كشيد و به بطن زندگي انسان‏هاي كوچك راه يافت و آن را بازپردازي كرد: آن ويرهاي آني، آن كنايه‏ها، و آن ظريف‏ترين بازي‏هاي پنهان صورت را. و گفت در آن دو نمايش‏نامه‏اش معلم سرخانه و سربازان چنين زحمتي را بر خودش تحميل كرده است. آدم‏هاي اين نمايش‏نامه‏ها معمولي‏ترين آدم‏ها در زير آفتابند، امّا رگ احساس در همه‏ي آدم‏ها به يكسان مي‏جنبد. فقط پوسته‏ي روي اين احساس ضخامت متفاوتي دارد. و تو بايد در قبال آن چشم و گوش داشته باشي. ديروز كه داشتم از درّه بالا مي‏رفتم، روي يك تخته سنگ دو دختر نشسته بودند، يكي‏شان داشت گيس‏اش را باز مي‏كرد و دوستش در اين كار كمك‏اش مي‏كرد و آن دسته‏ي موهاي طلايي و افشان، ريخته بود پايين، و آن چهره‏ي مات و متين، با وجود آن لباس سياه، بسيار جوان بود. و آن چهره‏ي دوّم سراپا دقت و مراقبت. تو در آن زيباترين و صميمانه‏ترين تابلوهاي مكتب آلمان كهن هم مشكل اگر گوشه‏اي از اين هماهنگي را پيدا كني. آدم بعضي وقت‏ها دوست دارد مدوزا باشد و اين تركيب‏ها را به سنگ تبديل كند و آدم‏ها را به تماشا بخواند. دخترها بلند شدند و اين تركيب زيبا به هم ريخت. ولي همين كه داشتند از دامنه پايين مي‏رفتند، در لابه‏لاي صخره‏ها باز يك تصوير ديگر به وجود آمده بود. در زندگي زيباترين تصويرها و گوشنوازترين صداها شكل مي‏گيرند و دوباره از ميان مي‏روند. فقط يك چيز باقي مي‏ماند: يك زيبايي بيكران و پايان، كه از يك شكل به شكل ديگر در مي‏آيد و تا جاويدان ورق مي‏خورد و تغيير مي‏كند، و تو البته هميشه نمي‏تواني آن را ثبت كني و نگاه بداري و در موزه‏ها قرار بدهي و يا در قالب موسيقي جاري‏اش كني، و بعد پير و جوان را صدا بزني كه بيايند، و از بچه تا بزرگسال به خط به تماشايش بايستند و در قضاوتش چرند بگويند. تو بايد هر انساني را دوست داشته باشي، تا بتواني به سرشت باطني او راه پيدا كني، و هيچ كدامشان نبايد در چشم تو آن قدر ناچيز و زشت بيايند كه نخواهي نگاهشان كني. در آن صورت است كه از عهده‏ي فهمشان بر مي‏آيي. آن پيش پا افتاده‏ترين و ناچيزترين چهره هم يك تأثير بسيار عميق به جا مي‏گذارد، عميق‏تر از حس صرف زيبايي. و تو مي‏تواني بگذاري شخصيت‏ها خودشان به تجلي در بيايند، بدون اين كه از بيرون، آن جايي كه در زندگي با پويش عضله و تپش نبض رو به رو نمي‏شوي، چيزي از خودت اضافه كني. ولي كافمن در ايراد به او گفت در آن صورت كسي در واقعيت هرگز سنخ و سرمشقي مثل آپولون بِلْوِردِه، و يا مادوناي رافائل پيدا نخواهد كرد، و لنس در آمد كه: خوب، پيدا نكند. بايد اعتراف كنم كه من در پيش اين آثار سخت احساس مردگي مي‏كنم. حالا شايد اگر در كنه وجود خودم بكاوم، حسي در قبالشان پيدا كنم، آن هم اگر نهايت تلاشم را به كار ببندم. براي من آن نويسنده و نقاشي عزيز است كه طبيعت را در واقعي‏ترين شكل آن برايم منعكس كند، شكلي كه در پيش آن احساسي پيدا كنم. غير از اين هر چيز ديگري مزاحم است. نقاش‏هاي هلندي برايم عزيزتر از ايتاليايي‏ها هستند. در ضمن يگانه نقاشاني هم هستند كه تو مي‏تواني اثرشان را لمس كني. من تنها دو تا تابلو مي‏شناسم كه برجانم تأثيري به اندازه‏ي انجيل گذاشته‏اند: و هر دو هم هلندي بوده‏اند - يكي‏اش كه نمي‏دانم كار كي‏ست، مسيح و حواريون اِمائوس را نشان مي‏دهد، و به همان گيرايي وصف تورات از رفتن حواريون به بيابان است. توصيف كل طبيعت با چهار جمله‏ي مختصر: يك غروب تار، و يك رگه‏ي يكدست و قرمز رنگ در افق، با جاده‏اي بسيار محو، و در اين فضا يك ناشناس كه به طرف آن‏ها مي‏آيد. با او از در صحبت در مي‏آيند و اين ناشناس برايشان نان تكه مي‏كند. در اين جا است كه او را به جا مي‏آورند، از اين كار ساده و انساني‏اش، و اين سيماي ملكوتي و رنج ديده با آن‏ها حرف‏ها مي‏زند. اين دو وحشت مي‏كنند، چون كه هوا تاريك شده است و آن‏ها با صحنه‏اي درك‏ناپذير رو به رو شده‏اند، درك‏ناپذير و با اين حال خالي از هر آن هراس موهوم: درست مثل آن كه يك عزيز از دنيا رفته، در دمدمه‏ي غروب با آن شيوه و حركت دير آشناي خودش به پيش تو برگردد. اين تصوير اين جوري است. با رگه‏اي يك دست سوخته رنگ در بالاي صفحه‏اش: يك غروب خاموش و دلگير. و تابلوي دوّم تابلوي يك زن است كه در پستوي خانه‏اش نشسته است و در دستش يك كتاب دعاست. سر و روي آراسته‏ي روزهاي يكشنبه را دارد. روي زمين دانه‏ي شن پاشيده شده. فضا، فضاي گرم و شسته رفته‏ي خانگي است. زن نتوانسته است خودش را به كليسا برساند و مراسم دعايش را همان در خانه به جا مي‏آورد. پنجره باز است و زن هم در پاي آن، و تو انگار صداي ناقوس ده را توي اتاق او مي‏شنوي، صداي سرود نمازگزاران درون كليسا را هم. وزن هم به گمانت مي‏آيد اين سرود را همراهي مي‏كند.

 لنس كلامي روان يافته بود. با دقت به حرف‏هايش گوش مي‏دادند و بسياري نكته‏هايش هم درست بود. از گرماي صحبت سرخ شده بود، گاه لبخند مي‏زد و گاه جدي بود و سر را با آن جعدهاي بلوندش تكان مي‏داد. پاك از خود به در شده بود. بعد از غذا كافمن او را به گوشه‏اي برد. برايش از پدرش يك نامه رسيده بود، با اين پيغام كه لنس به خانه برگردد و كمك پدرش باشد. كافمن برايش گفت در اين جا دارد عمرش را به هدر مي‏دهد و وقتش را عاطل و باطل مي‏گذراند. بايد كه براي خودش يك هدفي در نظر بگيرد و غيره و غيره. لنس نهيب زد من از اين جا بروم؟ از اين جا؟ بروم خانه! كه آن جا ديوانه بشوم؟! تو خودت مي‏داني، من هيچ تحمل آن طرف‏ها را نمي‏آورم، اگر كه نتوانم گاهي بالاي يك كوه بروم و دور و اطراف را تماشا كنم، بعد دوباره بيايم پايين و بيايم خانه و از پاي درخت‏ها بگذرم و از پنجره نگاه كنم. ديوانه مي‏شوم، ديوانه! راحتم بگذاريد، يك ذره راحت! حالا كه از اين جا كمي خوشم مي‏آيد، بروم؟ نمي‏فهمم. با يك كلمه حرف دنيا خراب مي‏شود. هر كس يك نيازي دارد. آدم وقتي كه مي‏تواند آرامش داشته باشد، ديگر چه نيازش به چيز ديگر، لازم است اصلا؟ كه دايم درگير بشويم و بجنگيم و كلنجار برويم؟ و تا ابد هر خشنودي را كه لحظه به ما ارزاني مي‏كند، پس بزنيم و خودمان را در فشار قرار بدهيم. همه‏اش به اميد آن كه شايد يك روزي لذت ببريم. تشنگي بكشيم، جايي كه چشمه‏هاي زلال از پيش پايمان مي‏گذرند.

 اين جا الان براي من دنج است. مي‏خواهم همين جا بمانم. چرا؟ چرا؟ خوب، براي اين كه راحت هستم. پدر من چه مي‏خواهد؟ هيچ از او بر مي‏آيد يك چنين جايي را براي من مهيا كند؟ محال است! راحتم بگذاريد!

 تندي كرد. كافمن كوتاه آمد. لنس تلخكام و ناراحت بود.

 فرداي آن روز كافمن مهياي رفتن شد و اُبرين را مجاب كرد همراه او به سوئيس برود. مي‏خواست با لاواته كه ديري بود از راه نامه‏نگاري مي‏شناختش، حال از نزديك آشنا شود. اُبرلين قبول كرد. محض مهيا شدنش بايد كه يك روز صبر مي‏كردند. لنس از رفتن ابرلين سخت غمگين بود. محض خلاصي از اين رنج بي‏كران وحشت‏زده به همه چيز مي‏چسبيد. گاه يك آن - عميق و واضح - مي‏يافت داشته است كارهايش را رديف مي‏كرده است. با خودش مثل يك بچه‏ي مريض تا مي‏كرد. بار بعضي افكار و اوهام، و احساس‏هاي دل آزار را تنها با تلاشي بسيار از دوش خود مي‏انداخت. با اين حال اين افكار دوباره و هر باره با نيرويي زوال‏ناپذير بر سرش مي‏تاختند. مي‏لرزيد و موهايش سيخ مي‏شدند، تا آن كه سرانجام در زير فشار تنش‏هايي طاقت بر از توش و توان مي‏افتاد. پس به ياد انساني پناه مي‏برد كه هميشه در مقابل چشمش حضور داشت، و به اُبرلين هم. حرف‏هاي اُبرلين و چهره‏ي او آرامش بي‏اندازه‏اي به دلش مي‏بخشيد. و حال با وحشت به اين اسباب و وسايل بر داشتن او نگاه مي‏كرد. اين تنها در خانه به جا ماندنِ ناگزير برايش هراس‏انگيز بود. هوا ملايم شده بود. تصميم گرفت در بخش كوهستاني راه ابرلين را بدرقه كند. در آن طرف كوهستان، جايي كه دره‏ها به پهنه‏ي دشت مي‏رسيدند، از هم جدا شدند. لنس تنها راه برگشت را در پيش گرفت. در مسيرهاي مختلف كوهستان را در نورديد، پشته‏هاي فراخ در انتهاي دره باريكتر مي‏شدند. اين جا و آن جا درختزار، و جز اين امواج سترگ كوه‏ها، و در پايين آن‏ها درشتي مه آلود، و در پهنه‏ي اين دشت بادي پر تلاطم. هيچ جا هيچ نشاني از انسان‏ها به چشم نمي‏خورد. مگر تك و توك كلبه‏اي متروك، پناهگاه تابستاني چوپانان در ارتفاعات كوهپايه. آرامتر شد. و حتا به رويا فرو رفت. شكل همه‏ي اشياء در چشمش از هم وارفت و در كالبد يك خط فرو ريخت و اين خط ميان آسمان و زمين بالا و پايين مي‏رفت. به نظرش مي‏آمد بر سر درياي بي‏كراني يله است كه آرام مي‏جنبد. گاه مي‏نشست، گاه دوباره به راه مي‏افتاد، امّا هر باره آهسته و غرق در رويا. هيچ از پي راهي نمي‏جست. هوا تاريك شده بود كه به يك كلبه‏ي مسكون در كوهپايه‏هاي اشتاين تال رسيد. در چفت بود. به پاي پنجره رفت كه نوري محور از آن مي‏تراويد. در آن داخل چراغي روشن بود كه تنها به يك نقطه مي‏تابيد. و اين، چهره‏ي پريده رنگ دختري بود كه با چشماني نيمه‏باز و تكان آهسته‏ي لب‏ها در آن انتها آرام نشسته بود و در پشت سرش، درون تاريكي، زني پير، سرش درون كتاب دعا، خرناس وار ورد مي‏خواند. اين زن پس از ديري در كوبه، باز كرد. گوشش سنگين بود. براي لنس نان آورد و در يك گوشه رخت‏خوابي را نشانش داد و در همه‏ي اين احوال لبش از زمزمه‏ي دعا باز نماند. دختر از جايش جنب نخورده بود. كمي بعد يك مرد به درون آمد، مردي بلند قد و باريك اندام، با رگه‏اي از موهاي سفيد و چهره‏اي آرام و آفتاب سوخته. به طرف دختر رفت. دختر يكه خورد و به اضطراب افتاد. مرد علفي خشك را از گل ديوار پايين آورد و برگ‏هاي آن را در دستان دختر گذاشت، چندان كه دختر آرام‏تر شد و كلماتي كند و خشك، و با اين حال مفهوم بر لب آورد. مرد گفت در كوهستان ندايي شنيده است، و بعد رگه‏ي نور آذرخشي را در بالاي دره ديده و سپس هيأتي راه بر او بسته و او را مثل يعقوب به كُشتي خوانده است، با اين گفته به زانو نشست و با همه‏ي خشوع به دعايي نجواآميز روي آورد و در همان حال دخترِ ناخوش با نفيرهايي آرام و طنيني كند و كشدار دعا مي‏خواند. در پايان مرد به گوشه‏اي براي استراحت رفت.

 لنس همچنان روياآلود چرت مي‏زد. سپس در خواب صداي تيك‏تاك ساعت به گوشش خورد. در لابه‏لاي زمزمه‏ي آهسته‏ي دختر و خرناس پيرزن زوزه‏ي باد گاه از نزديك مي‏آمد و گاه از دور، و ماهِ يك دم پنهان و يك دم نمايان، با پرتو پر تناوب خود مثل وهمي به درون پستو مي‏تراويد. يك بار صداها وضوح بيشتري يافتند و دختر رسا و مفهوم زبان باز كرد و گفت بالاي تخته سنگِ رو به رو يك كليسا است. لنس سرش را بلند كرد، و دختر با چشماني فراخ گشاده، پشت ميز كمر راست كرده بود، و ماه نور آرام خود را بر سيماي او مي‏پاشيد كه مي‏نمود از پهنه‏اش فروغي رازآميز مي‏تراود. و در همه‏ي اين احوال پيرزن غارغار مي‏كرد و در اين چرخه‏ي تاريكي و تابش و صدا و سكوت سرانجام لنس عميق به خواب رفت.

 در سپيده‏ي صبح بيدار شد. درون اتاق تاريك همه چيز در خواب بود. دخترك هم از نجوا افتاده بود. به پشت تكيه داده بود و دست‏هاي رو هم گذاشته‏اش را تكيه‏ي گونه‏ي چپش كرده بود و آن حالت شبح‏زدگي از سيمايش رخت بسته بود و حال رنجي توصيف‏ناپذير به اين سيما نقش مي‏داد. لنس رفت و پنجره را باز كرده هواي سرد صبحگاهي به صورتش خورد. اين خانه در انتهاي دره‏اي باريك و عميق بود كه رو به مشرق دهانه داشت. رگه‏هاي شفق در آسمان خاكستري صبحگاهي به گرگ و ميش درون درّه‏ي مه‏آلود مي‏تابيدند و برسنگ‏هاي تيره به سوسو در مي‏آمدند، و بر پنجره‏ي كلبه‏ها بازتاب مي‏يافتند. مرد بيدار شد. چشمش به شمايلي تابان بر ديوار افتاد و نگاهش به آن دوخته ماند و همزمان لبانش به زمزمه‏ي دعايي به جنبش در آمدند كه پيوسته بلند و بلندتر مي‏شد، و در همان حال آدم‏هايي به كلبه پا گذاشتند و خاموش به سجده افتادند. دختر جوان دوباره تشنج گرفته بود و پيرزن با صداي خشك‏اش از نو گرم دعا شده بود و همزمان با همسايه‏ها گپ مي‏زد. اين آدم‏ها براي لنس گفتند كه اين مرد خيلي وقت است كه به اين منطقه آمده است، نمي‏دانند هم از كجا. ولي شهرت دارد كه مقدس است. آب را در زيرزمين مي‏بيند و قدرت احضار روح دارد، و مردم براي زيارتش مي‏آيند. لنس همزمان پي‏برد كه از اشتاين‏تال دور افتاده است و با هيزم‏شكناني راهي آن جا همراه شد. خوشحال بود كه همصحبتي پيدا كرده است. از اين انسان درشت تركيب وحشت داشت و گاه به گمانش بلندي صداي او هراس‏انگيز مي‏آمد. وانگهي در تنهايي از خودش هم مي‏ترسيد.

 به خانه رسيد. امّا شب پيشين تأثيري عميق بر او گذاشته بود. جهان پيش از آن در چشمش روشن بود، ولي حال بدل به باراني يك بند شده بود، باراني در ريزش و غلتش به اعماق يك ورطه. و قدرتي خالي از ترحم او را به ته اين ورطه مي‏انداخت. پس در درون خود به كندوكاو درآمد. لب بر غذا بست، تا پاسي از شب نداشت مگر دعا و خواب‏هاي تب‏آلود. پيچ و تابي بنيان كن. و سپس رمق باختگي. اشك‏هايي جوشان مي‏ريخت. سپس يكباره و ناگهاني قوه و بنيه‏اي يافت و سرد و بي‏اعتنا بلند شد و اين قطره‏هاي اشك حال برايش دانه‏هاي يخ بودند و خنده‏اش گرفت. با اين حال هر چه شادي‏اش اوج‏گيرتر، سقوطش عميق‏تر. همه چيز دوباره در هم جاري مي‏شد، خاطراتي گنگ از حالات گذشته‏اش به لرزه‏اش در مي‏آوردند و رگه‏هايي از نور به درون آشفتگي روحش مي‏تابيد. روزها معمولا در آن پايين در اتاق مي‏نشست. خانم ابرلين گاه از كنارش رد مي‏شد. لنس طراحي مي‏كرد، يا نقاشي. و مي‏خواند و به هر گونه سرگرمي پناه مي‏برد. امّا شتابزده از اين كار به كاري ديگر مي‏چسبيد. يا با خانم اُبرلين از در صحبت در مي‏آمد وقتي كه اين زن مي‏نشست و كتاب دعاي جلد سياهش در كنار دستش، و در پهلويش گلداني، و درون اتاق بچه‏ي آخري‏اش در بين زانوهايش. در ضمن خود را با اين بچه هم سرگرم مي‏كرد. و يك بار كه به همين شكل نشسته بود، يكباره وحشت كرد. به شتاب بر سر پا جهيد و بالإے؛كك و پايين رفتن گرفت. در نيمه‏باز بود. در اين جا صداي آواز كلفت را شنيد. نخست نامفهوم و سپس به وضوح و گلايه‏آميز:

 

 در اين دنيا بزرگ، من يار و رفيقي ندارم.

 محبوب دلي داشتم كه، خدا را، در غربت است.

 

 اين ترانه را به خودش گرفت و از حال و هواي آن، گفتي روح از تنش رفت. خانم ابرلين متوجه شد. لنس بيش از اين طاقت نياورد. بايد كه مشكلش را مي‏گفت. به خود جرأت داد و پرسيد: «خانم اُبرلين، ببخشيد. مي‏توانيد به من بگوييد اين دختري كه سرگذشتش يك دنيا غم به دل من مي‏نشاند، كجاست و چه كار مي‏كند؟» «اخ، جناب لنس، من هيچ خبر ندارم.» پس لنس دوباره خاموش شد و از نو و به شتاب در اتاق بالا و پايين رفتن گرفت. سپس بار ديگر روي آورد و گفت، ببينيد، من مي‏خواهم بگذارم بروم. خدا مي‏داند شما تنها آدم‏هايي هستيد كه تاب تحمل‏شان را داشتم، و با اين حال بايد بروم، بروم پيش او. ولي نمي‏توانم. يعني كه اجازه ندارم - دستخوش تلاطم، از در بيرون زد. در دمدمه‏ي غروب برگشت. درون اتاق هوا تاريك مي‏شد. كنار خانم ابرلين نشست واز سر گرفت. ببينيد، آن دختر، هر وقت كه در اتاق بالا و پايين مي‏رفت، هر قدمش موسيقي بود. چنان شاديي‏اي در وجودش بود كه مرا هم در خودش غرق مي‏كرد. وقتي كه نگاهش مي‏كردم و يا سرش را روي شانه‏ي من مي‏گذاشت، دلم آرام مي‏گرفت. اي خدا! ديگر خيلي وقت است كه اين دل آرام ندارد... مثل بچه بود او. احساس مي‏كرد كه دنيا برايش خيلي بزرگ است. توي خودش فرو مي‏رفت. مي‏گشت و در خانه يك كنجي را براي خودش پيدا مي‏كرد و همان كنج مي‏نشست، انگاري كه همه‏ي خوشبختي‏اش در يك نقطه‏ي كوچك جمع شده است، و بعد اين حالت به من هم دست مي‏داد. مثل بچه‏ها مي‏توانستم شروع كنم به بازي. ببينيد، حال دنيا برايم تنگ است، چنان تنگ كه گاهي گمان مي‏كنم دستم به آسمان مي‏خورد. واي كه دارم خفه مي‏شوم! هميشه يك جاي تنم درد مي‏كند. اين پهلوي چپم، و اين بازو كه خوش داشت آن دختر را در بغل بگيرد. ولي حال ديگر حتا صورتش هم يادم نمي‏آيد. تصوريش از حافظه‏م بيرون رفته است و اين تنهايي شكنجه‏ام مي‏دهد. فقط بعضي وقت‏ها كه ذهنم وضوح پيدا مي‏كند، احساس خوبي دارم - از اين دختر بعدها نيز با خانم اُبرلين مي‏گفت. ولي صرفا در حدّ جمله‏هايي شكسته بسته. خانم اُبرلين در پاسخ و توضيح مي‏ماند. با اين حال لنس سبكبار مي‏شد.

 
 
  شش یادداشت اخیر... آرشیو کامل یادداشت  
 
 
 ●آیا زمان آن فرا نرسیده است ؟    ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3  
 
 ●لنس - قسمت 2    ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
 
ارسال نظر
 
 
[ارسال]  
نظر شما:
 
 
نام شما:
 
 
ایمیل شما:
 
 
آدرس وب سایت / وبلاگ شما:
 
 
     
 
  نظرات
 
 
تمامی آثار سید محمود حدادی در همراوی...  
 
 
 ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3    ●لنس - قسمت 2  
 
 ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
همراوی متعلق است به مرکز آفرینش های ادبی قلمستان
پشتیبانی با امرداد