|
ادامه از قسمت دوم در اين ميان همچنان به آزار مذهبي خود ادامه ميداد. هر چه دل خود را خاليتر، سردتر و افسردهتر مييافت، دست و پاي بيشتري ميزد مگر در درون خود آتشي روشن كند. به ياد زمانهايي ميافتاد كه همهي وجودش جنب و جوش بود و در زير بار دريافتهاي پذيرندهاش به نفير ميافتاد، و حال اين دلمردگي. به خود ترديد ميكرد، خود را به زمين ميكوفت، دستها را در هم چنگ ميكرد و همه چيز را در درون خود به هم ميزد، امّا دلش مرده بود، مرده. سپس به الحاح افتاد كه شايد خداوند برايش نشانهاي بفرستد. در دل خود به كندوكاو در آمد. بنا گذاشت روزه بگيرد و روي زمين بخوابد. در روز سوّم فوريه شنيد كه بچهاي در فوداي مرده است. اين خبر همهي جانش را به تسخير خود درآورد. در اتاق خود گوشه گرفت و يك روز تمام لب بر غذا بست. در روز چهارم ناگهان به اتاق خانم ابرلين در آمد. بر سر و صورت خود خاكستر پاشيده بود. از وي پشمينهاي كهنه خواست. زن ترسيد. هر چه ميخواست به او دادند. پشمينه را به دور خود پيچيد و چون تائبي زائر راه فوداي را در پيش گرفت. ساكنان دره در اين ميان ميشناختندش و دربارهاش داستانهاي عجيب ميگفتند. به خانهاي در آمد كه كودك مرده را در آن خوابانيده بودند. آدمها بياعتنا، هر كس دنبال كار خودش بود. اتاقي را به او نشان دادند و در اين جا كودك در كفن يك پيراهن، بر چهار پايهاي چوبين روي بستري از كاه خوابانيده شده بود. لنس همين كه اندامهاي سرد او را پساويد و در چشمان نيمه باز و خالي از روحش نگاه كرد، هراسيد. كودك به چشمش بياندازه بيكس آمد، و خود نيز به چشم خودش تنها و بيياور. روي جنازه افتاد. مرگ او را به وحشت ميانداخت. دردي طاقت بر در جانش دويد. اين معصوميت در اين چهرهي آرام مقدر بود كه بپوسد. به زانو نشست و با همهي رنجِ ترديد بناي دعا گذاشت، مگر خداوند نشانهاي به او برساند، و جايي كه خود را چنين ضعيف و بدبخت مييافت، كودك را زنده كند. به مكاشفه فرو رفت، عميق در خود كاوش گرفت و همهي ارادهاش را گردآورد و چنين، ديري خيره و خاموش بر زمين نشسته ماند. سپس بلند شد، دستان كودك را گرفت و رسا و راسخ گفت: برخيز و بخرام! ولي ديوارها، خالي از هر آن احساس، پژواك برداشتند، گفتي كه مسخرهاش ميكردند. و جنازه همچنان سرد ماند. پس ديوانهوار خود را به زمين زد، بيتاب برشوريد و سر به كوه گذاشت. ابرها شتابان از پايين دست ماه ميگذشتند. آني ظلمات بود و آني چشمانداز محو و مهآلود دشت در مهتاب. لنس بالا و پايين ميدويد. در سينهاش دوزخ سرود پيروزي ميخواند. باد هوهوي غولهاي آسماني را با خود ميآورد. به گمانش ميآمد ميتواند با مشتي سترگ دست تا به آسمان فرو ببرد و خدا را بگيرد و بر سينهي ابرها بكشاند، ميتواند جهان را زير دندانهاي خود خُرد كند، و تفالهي آن را توي صورت آفريدگار بپاشد. نفرين ميكرد و كفر ميگفت. سپس به بلنداي كوهستان رسيد و اين نور محو، همه جا بر سر سنگها رنگي شيرگون ميپاشيد و آسمان چشمي آبي و ابله بود، و ماه در اين چشم لك مسخره. بياختيار بناي خنده گذاشت و با اين خنده بيخدايي در وجودش خليد و مطمئن، و آرام و استوار درونش را تسخير كرد. ديگر هيچ نميدانست پيش از اين چه رنجي اينسان بيقرارش كرده بود. سرمايي در جانش دويد. فكر كرد بهتر است برود بخوابد. پس هيچ اعتنا و تزلزلي در اين تاريكي ترسآور روي به راه آورد. در چشمش همه جا پوچ و خالي ميآمد. بناي دويدن گذاشت و به بستر رفت. فرداي آن روز هراسي عظيم از افكار ديروزش به او دست داد. بر لبهي ورطه ايستاده بود و شوقي جنونآميز هرباره و پيوسته به نگاه دوانيدن در اين اعماق، و تكرار اين عذاب وايش ميداشت. و حال وحشتش اوج گرفت. كفر در حق روحالقدس در برابرش ديواري ميشد. ××× چند روز بعد ابرلين از سوئيس برگشت، خيلي زودتر از آن چه انتظارش ميرفت. لنس از اين مسئله ناراحت شده بود، امّا وقتي ابرلين برايش از دوستان او در الزاس تعريف كرد، خوشحال شد. ابرلين هم در حال تعريف در اتاق به اين سو و آن سو ميرفت و اسبابهايش را در ميآورد و سر جايشان ميگذاشت. سپس به تعريف از فِفِل روي آورد و در همان حال با شوري شادمانه به ستايش از زندگي روحانيون روستاها پرداخت. و به او توصيه كرد به خواستهي پدرش گوش بدهد و زندگياي همخوان با درسي كه خوانده در پيش بگيرد و به خانه برگردد. گفت به پدر و مادر خود احترام كن و غيره... اين گفت و گو لنس را به شدّت به هم ريخت. آهي عميق كشيد، اشك در چشمانش حلقه زد و ناتوان از حرف به نفس افتاد: بله، ولي من تاب تحمّل اين شغل را ندارم. آيا ميخواهيد مرا از خودتان برانيد؟ فقط دل شماست كه به روي خدا باز است. ولي كار من از كار گذشته است! من از خدا برگشتهام. من معلون ابدي هستم، يهودي سرگردانم. ابرلين در جوابش در آمد كه مسيح جان خودش را به شفاعت گناهان ما نثار كرده است و لنس بهتر است به درگاه او روي بياورد و مسيح يقين كه برايش شفاعت خواهد كرد. لنس سر را بلند كرد و دستها را به هم ساييد و گفت اخ! كجايي اي آرامش خدايي. و سپس يكباره و بيواسطه دوستانه پرسيد راستي آن دخترخانم چهكار ميكند؟ ابرلين گفت كمترين اطلاعي ندارد، ولي قول ميدهد هر طور كه ميتواند، با عقل و عمل در اين كار او گرهگشايي كند، به شرطي كه لنس چگونگي اوضاع را با او بگويد و نشاني را در اختيارش بگذارد. لنس پاسخي نداد. و باز اين جملات شكسته بسته كه: اخ، او حتما مرده است! هنوز زنده است؟ اي فرشته! اين دختر مرا دوست داشت. من عاشقش بودم. او شايستهي عشق هم بود اين فرشته! اخ اي حسادت ملعون! من او را قرباني كردم - او هنوز هم يكي ديگر را دوست دارد. من عاشق او بودم، و او شايستهي عشق هم بود - اي مادر عزيز! و مادرم هم مرا دوست داشت. من قاتلم. ابرلين در جوابش گفت شايد كه همهي اين آدمها هنوز زندهاند. و راضي. ولي هر چه هم كه باشد، خداوند قادر است و اجابت هم ميكند اگر كه لنس دوباره به درگاه او روي بياورد. در آن صورت به پاداش اشك و استغاثهي او اين آدمها را مشمول رحمت خودش قرار خواهد داد و در نهايت فيض دعاي او در حق اين آدمها از هر آن زيان هم كه به آنها رسانده به مراتب بيشتر ميشود. با اين سخنان لنس رفته رفته آرامتر شد و به سراغ نقاشي خود رفت. بعدازظهر دوباره برگشت، بر شانهي چپش تكهاي قارچ و در دستش دستهاي تركه كه همراه نامهاي براي او، به ابرلين سپردهاش بودند. دستهي تركه را پيش ابرلين گرفت و خواهش كرد با همانها بزندش. ابرلين تركهها را گرفت و بوسهاي چند بر لب او نشاند و گفت اين آن چوبهايي است كه دوستانش گفتهاند به او بزند، و لنس بهتر است كه آرام باشد و مغفرت تنها و تنها از خداوند بخواهد، و گرنه هر چوبي هم كه بزنندش، هيچ كدام از گناهان او را پاك نخواهند كرد. چارهي كار او در مسيح است، و لنس بهتر است به مسيح پناه برد. لنس دوباره بيرون رفت. سر شام مثل هميشه كمي در خود فرو رفته بود. با اين حال از خيلي چيزها حرف زد، البته با شتابي ترسآلود. نيمه شب ابرلين از سروصدايي بيدار شد. لنس درون حياط ميدويد و با صدايي گرفته و نفيرآلود و با غايت شتاب و پريشاني و ترديد نام فريدريكه را تكرار ميكرد. و سرانجام خود را درون حوضچهي چشمه انداخت، در آب دست و پا ميزد. بيرون ميآمد و به اتاق خود ميرفت، امّا باز از نو پايين ميآمد و به درون حوضچه ميجهيد. پيش از سكوت سرانجامين، چندين بار تكرار اين صداها. كلفتها كه در طبقهي زير در اتاق بچه خوابيده بودند، ميگفتند كه اغلب و خاصه در آن شب صداي نفير مانندي به گوششان ميخورد كه جز صداي ني چوپانان چيزي براي توصيفش نداشتند و شايد هم ناله و مويهاي بود با صدايي فروخورده، وحشت زده و ترديدآميز. فرداي آن روز لنس ديري پايين نيامد. سرانجام اُبرلين به سراغش رفت و لنس بيحركت و آرام در بستر افتاده بود. ابرلين ناچار شد چندين بار بپرسد، تا سرانجام پاسخي بگيرد. لنس در نهايت گفت: بله، جناب آقاي كشيش ميبينيد، اين يعني احساس بطالت! بطالت و ملال. اصلا نميدانم چه بگويم. ديگر همهي شكلها را روي ديوار كشيدهام. ابرلين برايش گفت بهتر است به خدا پناه ببرد. در اين جا لنس خنديد و جواب داد: بله، كاش من هم خوشبخت بودم، مثل شما كه شغلي به اين پسنديدگي داريد. در آن صورت ميشد وقتات را پر كني. بله هر چه عيب است، از بطالت و بيكاري است. چون بيشتر مردم از سر بطالت و ملال دعا ميكنند، بقيه هم از سر همين ملال عاشق ميشوند، يك گروه سوم هست كه پارسايان هستند و گروه چهارم گناهكاران - و من خودم هم هيچ هستم، هيچ. من حتا حوصله ندارم خودم را بكشم. همه چيز ملالآور است. هان، خداوندا در شطّ نور تو، در اين نيمروز گدازانت چشمان من از ديدن خشكيد. مگر آيا هرگز شب از راه باز نخواهد رسيد؟ اُبرلين دلآزرده نگاهي به او كرد و خواست كه از پيشاش برود. لنس دزدانه از پياش دويد و با نگاهي عجيب و هراسانگيز به او خيره شد: ببينيد، يك چيزيهايي دارد توي ذهنم ميآيد. فقط كاش دست كم ميتوانستم بفهمم خوابم يا بيدار: ميبينيد، حرف شما كاملا درست است. دربارهاش باز فكر ميكنيم. سپس دوباره بيصدا و تندي به بستر خود خزيد. بعدازظهر ابرلين ميخواست كه در آن نزديكي ديداري تازه كند. زنش از پيش رفته بود و خودش در آستانهي درگاهي بودكه در زدند و لنس به درون آمد: در خود كز كرده، با سري پايين، صورتش سراسر خاكسترپوش و اين جا و آن جا پيراهنش هم. و با دست راست بازوي چپش را گرفته بود. از اُبرلين خواهش كرد بازويش را بكشد، چرا كه از جا در رفته است. و گفت خودش را از پنجره به پايين انداخته بوده است، امّا چون كسي متوجه نشده بود، نميخواست هم كه ماجرا را به كسي بازگو كند. اُبرلين به شدت ترسيد. امّا هيچ به روي خود نياورد. هر آن چه ميخواست، برايش انجام داد، امّا بعد يادداشتي براي معلم دهكدهي بلفوس فرستاد كه سري به او بزند و دستورهايي چند برايش نوشت و سپس رفت. اين معلم كه لنس پيشترها ديدهاش بود و از او بدش هم نميآمد، آمد و وانمود كرد با اُبرلين كار دارد و ميخواست دوباره برگردد. لنس از او خودش كرد نرود، و به اين ترتيب پيش هم ماندند. لنس پيشنهاد كرد براي گردش به فوداي بروند. در اين جا بالاي گور دختر بچهاي رفت كه كوشيده بود دوباره زندهاش كند. چندين بار در پاي اين گور زانو زد و خاك آن را بوسيد و مينمود دعا ميكند، ولي با آشكارا آشفته بود. چيزي از گُل گلدان روي گور كند، نوعي يادگاري. سپس دوباره راه والدباخ را در پيش گرفت، امّا باز از راه برگشت و سباستيان هم به دنبالش. گاه آهسته ميآمد و از ضعف بياندازه در جسم و جانش شكايت ميكرد ولي بعد سرعتي از سردرماندگي مييافت. منظرهي كوهستاني او را ميترساند. چرا كه به چشمش چنان تنگ ميآمد كه ميترسيد به ديوارههاي صخرهها بخورد. رنجي وصفناپذير در جانش دويده بود. همراهش سرانجام در چشمش مزاحم آمد. بسا هم كه از نيت او بويي برده بود و گشت كه از سر بازش كند. سباستيان وانمود كه به حرف او گوش كرده و خواهشش را پذيرفته است. امّا پنهاني راهي يافت و به برادرانش خبر رساند و حال لنس به جاي يك، دو مراقب داشت و آنها را با خود به اين سو و آن سو ميكشاند و سرانجام راهش را به طرف والدباخ كج كرد و حال كه به نزديكي ده رسيد، به ناگهان برگشت و به تيزي گوزني از نو رو به فوداي بناي دويدن گذاشت. مردان به تعقيبش برآمدند. در آن حال كه در فوداي از پي او ميگشتند، دو خردهفروش آمدند و برايشان گفتند در يك خانه دست و پاي غريبهاي را بستهاند كه ميگويد قاتل است، ولي قتل هيچ به ظاهرش نميآيد. اين دو شتابان خود را رساندند و داستان را از همان قرار يافتند. يك مرد جوان دست و پاي لنس را در اصرار عاجلانه و بيتابانهي خود او از سر ترس بسته بود. اين دو دست و پاي او را باز كردند و با توفيق تمام به والدباخ برش گرداندند و در اين ميان ابرلين و همسرش هم از مهماني آمده بودند. لنس هراسيده و پريشان بود. امّا از آن جا كه به روشني ديد با خيرخواهي و مهرباني پذيرايش شدند، دوباره جرأتي يافت و چهرهاش حالتي خوش آيند به خود گرفت و با پاكي و محبت از همراهانش تشكر كرد و شب به آرامي گذشت. ابرلين صميمانه از او خواهش كرد ديگر آبتني نكند و شب را آرام در بستر خود بماند و اگر كه خوابش نميبرد، با خدا راز و نياز كند. لنس قول داد و آن شب را چنين كرد و كلفتها در تمام طول شب صداي دعا ميشنيدند. فرداي آن روز با سيمايي سر خوش به اتاق ابرلين آمد و پس از گپي از اين در و آن در، با محبتي سرشار گفت اي كشيش عزيز، آن دختري كه داستانش را با شما گفتم، آن دختر مرده است، بله مرده است، آن فرشته. «از كجا ميدانيد؟» از هيرگليفها، از هيروگليفها! لنس با اين گفته به آسمان نگاه كرد و افزود: بله مرده است، هيروگليفها به من گفتند. سپس ديگر هيچ حرفي نميشد از زير زبانش بيرون كشيد. نشست و چند نامه نوشت و به دست ابرلين داد، با اين خواهش كه چند سطري به آن اضافه كند... نگاه شود به نامهها در اين ميان حالش نااميد كنندهتر و دلگيرتر ميشد. هر آن اندوختهي آرامش كه همجواري با ابرلين و اين درهي خلوت ارمغانش كرده بود، زايل شده بود. جهاني كه ميخواست به كارش بگيرد، اين جهان شكاف برداشته بود. ديگر نه نفرتي در دل داشت، نه عشقي و نه اميدي. يك پوچي هراسانگيز در او بود، و با اين حال يك بيتابي عذاب آور نيز، كه اين پوچي را پر كند. ديگر هيچ تكيهاي نداشت، هر كاري كه ميكرد، از سر آگاهي ميكرد، و با اين حال عزيزهاي دروني بود كه به حركتش در ميآورد، و هنگامي كه تنها بود، احساس سنگين بيكسي دلش را ميفشرد، چندان كه بلند و پيوسته با خود حرف ميزد و فرياد برميداشت. سپس وحشت وجودش را در مينورديد، چرا كه ميپنداشت صدايي بيگانه مخاطبش ساخته است. اغلب در صحبت به سكته ميافتاد و دستخوش هراس ميشد. ادامهي مطلب يادش ميرفت و حال ميپنداشت بايد به آخرين جملهاش بچسبد و پيوسته تكرارش كند. و تنها بإے؛كك زحمت و سختي بسيار بر اين تكرار مهار ميزد، و اين انسانهاي نيك را عميق نگران و غمگين ميكرد هر باره كه در لحظههاي آرامش كنار آنها مينشست و آزاد از چنبرهي هر آن فشار با آنان از در صحبت در ميآمد، امّا در ميانهي حرف بر سر يك كلمه گير ميكرد و وحشتي ناگوار در سيمايش ميدويد و با تنش تمام دست همجوار خود را ميگرفت تا رفته رفته حالش جا بيايد. وقتي كه تنها بود، يا چيزي ميخواند، وضعي بدتر مييافت. تمامي ذهنش گاه بر سر يك انديشه متوقف و زمينگير ميشد. و اگر كه به شخصي بيگانه ميانديشيد و يا او را پيش خود مجسم ميكرد، حالي داشت انگاري كه خود در قالب اين شخص در ميآمد، و يكسره پريشان ميشد. و با اين حال كششي بيپايان وايش ميداشت، با همه چيز پيرامونش رابطهاي ذهني برقرار كند. طبيعت و انسانها، البته به جز ابرلين، همه برايش كابوس بودند و سرد. تفريحش آن كه خانهها را كله پا كند و روي سقف بنشاند، يا انسانها را برهنه كند و بپوشاند. و جنونآميزترين شوخيها به ذهنش رخنه ميكرد. گاه ميلي غلبهناپذير در خود مييافت كه اين شوخيها را عملي سازد، پس شكلكهايي هراسانگيز در ميآورد. يك بار كه كنار ابرلين نشسته بود، گربه سر صندلي رو به رو لميده بود. ناگهان نگاه لنس خشك و خيره شد، و اين نگاه را بيمژه برهم زدني به حيواني دوخت. سپس آهسته از سر صندلي خيز برداشت. و گربه هم. حيوان گفتي از نگاه او افسون شده بود. به وحشتي بياندازه افتاد، رميد، و قوز كرد. لنس هم آن خرناس و چهرهي رعبآور را يافت و اين دو، گفتي در ترس و تنگنا، بر سر هم حمله بردند، تا كه ابرلين سرانجام بلند شد و از هم جدايشان كرد. سپس لنس عميق شرم زده بود. حملات عصبياش در شب اوجي هراسانگيز مييافت. تنها با زحمتي طاقتفرسا ميخوابيد. سپس در ميان خواب و بيداري حالي هراسانگيز به او دست ميداد. به چيزي خوفناك و رعبآور بر ميخورد و جنون او را در پنجهي خود ميفشرد. با جيغهايي وحشتآلود و غرق عرق به پا ميجست، و تا دوباره آرام شود، ديري طول ميكشيد. ناچار به مرور آن سادهترين مسايل ميشد، مگر كه دوباره خود را باز بيابد. در اساس اين كارها از خود او نبود كه سر ميزد. بلكه يك غريزهي قوي بقا چنين وادارش ميكرد. انگاري كه پاره و نمونهاي ديگر از او وجود داشت و در اين پاره به تقلا به نجات پارهي ديگر ميكوشيد. چنين، خود را صدا ميزد و هشدار ميداد. با خود قصه ميگفت و در عميقترين وحشتها شعر از بر ميخواند و با اين حال اين حملهها روزها هم به او دست ميداد. و در روز حتا بسي وحشتناكتر. زيرا كه تا به آن زمان نور و روشنايي از اين حملات در امانش گرفته بودند. چنان احساس تنهايي ميكرد كه گفتي فقط اوست كه زنده است و جهان تنها در تصور او وجود دارد، و جز او، از همه چيز خالي است. و او آن نفرين شدهي ابدي است، شيطان با تصورات عذابآورش. با شتابي سراسيمه زندگي خود را از پيش چشم ميگذراند و در پايان ميگفت: پيگرانه! پيگرانه. و اگر كسي چيزي ميگفت، جواب ميداد: ناپيگير، ناپيگير. و اين شكاف جنوني درمانناپذير بود، جنوني همپا با ابديت. غريزهي جستجوي پناهي روحي به تكاپويش ميانداخت، در آغوش ابرلين فرو ميرفت. خود را بر صفحهي سينهي او ميفشرد، گفتي ميخواهد در وجود او حل شود. ابرلين يگانه انساني بود كه براي او زندگي ميكرد، و در پرتو وجودش زندگي دوباره به روي او گشوده شده بود. حرفهاي ابرلين رفته رفته او را به خود ميآورد. بر سر زانو در پيش اين مرد به زمين مينشست. دستانش در دست او و چهرهي از عرقِ سرد پوشيدهاش بر سر زانوي اين كشيش، و تمامي تنش ميلرزيد و رعشه برميداشت. ابرلين صميمانه با او همدردي ميكرد. تمامي خانواده زانو ميزد و براي اين بينوا دعا ميكرد. كلفتها فرار ميكردند و او را جنزده ميپنداشتند. و زماني كه آرامتر ميشد، گريهي بچهها را داشت، هق هق ميكرد و دلش سخت به حال خودش ميسوخت، و اين لحظهها آن شادمانهترين و خجستهترين لحظههاي روزهايش بودند. ابرلين با او از خدا ميگفت. لنس سرد و بياعتنا از او دور ميشد و با نقشي نمايان از رنجي بزرگ به او نگاه ميكرد و ميگفت: ولي من، اگر كه قادر مطلق بودم و به اين حالت افتاده بودم و تاب اين رنج را نداشتم، من نجات ميدادم، نجات ميدادم. من به غير از آرامش چيزي نميخواهم. فقط آرامش، همين قدر كه بتوانم بخوابم. ابرلين ميگفت اين حرفهإے؛!!كك كفر است. لنس نااميد و غمگين سرتكان ميداد. آن تلاشهاي در اين ميان پيوسته و با اين حال نصفه نيمهاش براي خودكشي، چندان جدي، و باز نمون كامل آرزوي مرگ نبودند. براي او در مرگ هم اميد و آرامشي نبود. بلكه ميخواست در لحظههاي ترسهايي هراسانگيز و اين دلزدگي آكنده از پوچي با ابزار دردي جسماني به خودش بيايد. آن لحظهها كه روحش بر يال خيالي جنونآميز به پرواز در ميآمد، خوشبختترين لحظههايش بودند و كف دستي صلح دروني به او ميبخشيدند و آن چشمان پريشاناش آن اندازه هراسانگيز نبودند كه به هنگام اين ترس تشنهي نجات، اين عذاب ابدي پريشان خيالي. اغلب سر خود را محكم به ديوار ميكوفت و يا به تن خود رنج ميرساند. صبح روز هشتم در بستر ماند. ابرلين به اتاقاش آمد. لنس برهنه در بستر افتاده بود و برآشفته بود. ابرلين ميخواست روي او را بپوشاند. ولي لنس ميناليد كه همه چيز بر جانش سنگيني ميكند، آن قدر كه ميپندارد هرگز قادر به راه رفتن نخواهد بود. و حال بالاخره سنگيني هراسانگيز هوا را هم احساس ميكند. ابرلين به دلدارياش كوشيد، ولي لنس همچنان در همان برهنگي، بيش و كم تمامي روز را در بستر ماند و ناني هم نپذيرفت. پيش از تاريكي شب ابرلين را بر سر بالين بيماري در بلفو صدا زدند. مهتاب بود و هوا ملايم. موقع برگشت با لنس روبرو شد و اين يك مينمود كاملا خونسرد و منطقي باشد و آرام و دوستانه با ابرلين صحبت كرد و ابرلين از او خواست كه خيلي دور نرود و لنس هم قول داد. ولي همين كه راه افتاد، يكباره و از نو برگشت و تنگ تا پيش سينهي ابرلين پيش آمد و شتابزده گفت ببينيد، جناب كشيش، اگر دايم با من اين حرفها را نگويند، به حالم كمك كردهاند. «كدام حرفها را، عزيز من!» مگر شما نميشنويد. مگر اين صداي وحشتناك به گوش شما نميرسد، دارد در سراسر افق فرياد ميكشد و اسمش را سكوت گذاشتهاند و هيچ نميگذارد من يك لحظه بخوابم. بله جناب كشيش، اي كاش ميشد يك آن خواب به چشمم راه پيدا بكند. و سپس، همچنان كه سرتكان ميداد، دور شد. ابرلين به والدباخ برگشت در پي آن بود كسي را به دنبال اوبفرستد كه ديد خودش دارد از پلكان به اتاقش ميرود. ولي آني بعد جسمي به پايين حياط افتاد و چنان گرامب بلندي به گوش رسيد كه ابرلين پنداشت محال است از افتادن انسان برخاسته باشد. پرستار بچه، با هراس مرگ در چهره، دوان و سراپا لرزان به اتاق در آمد. لنس نااميد و دست شسته از همه چيز درون كالسكه نشسته بود و حال از دهانهي دره بيرون ميرفتند. هيچ فرقي برايش نميكرد كه دارند به كجا ميبرندش. چندين بار كه كالسكه در اين جادهي خراب به خطر افتاد، هيچ خم به ابرو نياورد و يكسره خونسرد ماند. به هيچ چيز هيچ اعتنايي نداشت. و با اين وضع و حال كوهستان را پشت سر گذاشت. حوالي غروب به درهي راين رسيدند. از رشتهي كوهها دور ميشدند و پست و بلند آنها چون موجهايي از بلور نيلي در افق شبانه بالا ميخزيد. و در مدّ گرم هواي آنها رگهي سرخ غروب نشسته بود. بر سر دشت، تا به پاي رودخانهي كوهستاني نواري مينايي سوسو ميزد. در راهشان به استراسبورگ هوا تاريك شد. ماه بدر به سقف آسمان رسيده بود و در فراسوي هالهي پيرامون آن همه چيز در تاريكي گم ميشد. تنها پشتهي كوه نزديك قوسي واضح در افق ميكشيد و زمين جامي را ميمانست لبريز از تراوش نقرابي ماه. لنس آرام و خيره به بيرون نگاه ميكرد: در دلش نه هيچ حسي و نه خواهشي. وحشتي دلگير در جانش ميخليد، وحشتي همپاي گم شدن اشياء در تاريكي اوجگير. بايد كه جايي اطراق ميكردند، و در اين جا باز چندين بار دست بر خود باز كرد، امّا به شدّت مراقبش بودند. صبح فردا در هواي دلگير باراني به استراسبورگ رسيد. كاملا عاقل مينمود و با همراهانش حرف ميزد. كاروكرداري داشت مثل كاروكردار همهي ديگر كسان، با اين حال پوچي وحشتناكي جان ودلش را در چنبره داشت و ديگر نه ترسي در او بود و نه شوقي. زندگياش وبالي بود، وبالي به ناچار. و چنين، عمر را ميگذراند. |