صفحه اصلی  
 
دریافت نسخه قابل چاپ آرشیو مطالب ستون یادداشت ارسال نظر برای این اثر  
 
 لنس - قسمت 3
  نوشته سید محمود حدادی
  24/10/1387
 
    ادامه از قسمت دوم

 در اين ميان همچنان به آزار مذهبي خود ادامه مي‏داد. هر چه دل خود را خالي‏تر، سردتر و افسرده‏تر مي‏يافت، دست و پاي بيشتري مي‏زد مگر در درون خود آتشي روشن كند. به ياد زمان‏هايي مي‏افتاد كه همه‏ي وجودش جنب و جوش بود و در زير بار دريافت‏هاي پذيرنده‏اش به نفير مي‏افتاد، و حال اين دلمردگي. به خود ترديد مي‏كرد، خود را به زمين مي‏كوفت، دست‏ها را در هم چنگ مي‏كرد و همه چيز را در درون خود به هم مي‏زد، امّا دلش مرده بود، مرده. سپس به الحاح افتاد كه شايد خداوند برايش نشانه‏اي بفرستد. در دل خود به كندوكاو در آمد. بنا گذاشت روزه بگيرد و روي زمين بخوابد. در روز سوّم فوريه شنيد كه بچه‏اي در فوداي مرده است. اين خبر همه‏ي جانش را به تسخير خود درآورد. در اتاق خود گوشه گرفت و يك روز تمام لب بر غذا بست. در روز چهارم ناگهان به اتاق خانم ابرلين در آمد. بر سر و صورت خود خاكستر پاشيده بود. از وي پشمينه‏اي كهنه خواست. زن ترسيد. هر چه مي‏خواست به او دادند. پشمينه را به دور خود پيچيد و چون تائبي زائر راه فوداي را در پيش گرفت. ساكنان دره در اين ميان مي‏شناختندش و درباره‏اش داستان‏هاي عجيب مي‏گفتند. به خانه‏اي در آمد كه كودك مرده را در آن خوابانيده بودند. آدم‏ها بي‏اعتنا، هر كس دنبال كار خودش بود. اتاقي را به او نشان دادند و در اين جا كودك در كفن يك پيراهن، بر چهار پايه‏اي چوبين روي بستري از كاه خوابانيده شده بود. لنس همين كه اندام‏هاي سرد او را پساويد و در چشمان نيمه باز و خالي از روحش نگاه كرد، هراسيد. كودك به چشمش بي‏اندازه بي‏كس آمد، و خود نيز به چشم خودش تنها و بي‏ياور. روي جنازه افتاد. مرگ او را به وحشت مي‏انداخت. دردي طاقت بر در جانش دويد. اين معصوميت در اين چهره‏ي آرام مقدر بود كه بپوسد. به زانو نشست و با همه‏ي رنجِ ترديد بناي دعا گذاشت، مگر خداوند نشانه‏اي به او برساند، و جايي كه خود را چنين ضعيف و بدبخت مي‏يافت، كودك را زنده كند. به مكاشفه فرو رفت، عميق در خود كاوش گرفت و همه‏ي اراده‏اش را گردآورد و چنين، ديري خيره و خاموش بر زمين نشسته ماند. سپس بلند شد، دستان كودك را گرفت و رسا و راسخ گفت: برخيز و بخرام! ولي ديوارها، خالي از هر آن احساس، پژواك برداشتند، گفتي كه مسخره‏اش مي‏كردند. و جنازه همچنان سرد ماند. پس ديوانه‏وار خود را به زمين زد، بي‏تاب برشوريد و سر به كوه گذاشت. ابرها شتابان از پايين دست ماه مي‏گذشتند. آني ظلمات بود و آني چشم‏انداز محو و مه‏آلود دشت در مهتاب. لنس بالا و پايين مي‏دويد. در سينه‏اش دوزخ سرود پيروزي مي‏خواند. باد هوهوي غول‏هاي آسماني را با خود مي‏آورد. به گمانش مي‏آمد مي‏تواند با مشتي سترگ دست تا به آسمان فرو ببرد و خدا را بگيرد و بر سينه‏ي ابرها بكشاند، مي‏تواند جهان را زير دندان‏هاي خود خُرد كند، و تفاله‏ي آن را توي صورت آفريدگار بپاشد. نفرين مي‏كرد و كفر مي‏گفت. سپس به بلنداي كوهستان رسيد و اين نور محو، همه جا بر سر سنگ‏ها رنگي شيرگون مي‏پاشيد و آسمان چشمي آبي و ابله بود، و ماه در اين چشم لك مسخره. بي‏اختيار بناي خنده گذاشت و با اين خنده بي‏خدايي در وجودش خليد و مطمئن، و آرام و استوار درونش را تسخير كرد. ديگر هيچ نمي‏دانست پيش از اين چه رنجي اين‏سان بي‏قرارش كرده بود. سرمايي در جانش دويد. فكر كرد بهتر است برود بخوابد. پس هيچ اعتنا و تزلزلي در اين تاريكي ترس‏آور روي به راه آورد. در چشمش همه جا پوچ و خالي مي‏آمد. بناي دويدن گذاشت و به بستر رفت. فرداي آن روز هراسي عظيم از افكار ديروزش به او دست داد. بر لبه‏ي ورطه ايستاده بود و شوقي جنون‏آميز هرباره و پيوسته به نگاه دوانيدن در اين اعماق، و تكرار اين عذاب وايش مي‏داشت. و حال وحشتش اوج گرفت. كفر در حق روح‏القدس در برابرش ديواري مي‏شد.

    ×××

 چند روز بعد ابرلين از سوئيس برگشت، خيلي زودتر از آن چه انتظارش مي‏رفت. لنس از اين مسئله ناراحت شده بود، امّا وقتي ابرلين برايش از دوستان او در الزاس تعريف كرد، خوشحال شد. ابرلين هم در حال تعريف در اتاق به اين سو و آن سو مي‏رفت و اسباب‏هايش را در مي‏آورد و سر جايشان مي‏گذاشت. سپس به تعريف از فِفِل روي آورد و در همان حال با شوري شادمانه به ستايش از زندگي روحانيون روستاها پرداخت. و به او توصيه كرد به خواسته‏ي پدرش گوش بدهد و زندگي‏اي همخوان با درسي كه خوانده در پيش بگيرد و به خانه برگردد. گفت به پدر و مادر خود احترام كن و غيره... اين گفت و گو لنس را به شدّت به هم ريخت. آهي عميق كشيد، اشك در چشمانش حلقه زد و ناتوان از حرف به نفس افتاد: بله، ولي من تاب تحمّل اين شغل را ندارم. آيا مي‏خواهيد مرا از خودتان برانيد؟ فقط دل شماست كه به روي خدا باز است. ولي كار من از كار گذشته است! من از خدا برگشته‏ام. من معلون ابدي هستم، يهودي سرگردانم. ابرلين در جوابش در آمد كه مسيح جان خودش را به شفاعت گناهان ما نثار كرده است و لنس بهتر است به درگاه او روي بياورد و مسيح يقين كه برايش شفاعت خواهد كرد.

 لنس سر را بلند كرد و دست‏ها را به هم ساييد و گفت اخ! كجايي اي آرامش خدايي. و سپس يكباره و بي‏واسطه دوستانه پرسيد راستي آن دخترخانم چه‏كار مي‏كند؟ ابرلين گفت كم‏ترين اطلاعي ندارد، ولي قول مي‏دهد هر طور كه مي‏تواند، با عقل و عمل در اين كار او گره‏گشايي كند، به شرطي كه لنس چگونگي اوضاع را با او بگويد و نشاني را در اختيارش بگذارد. لنس پاسخي نداد. و باز اين جملات شكسته بسته كه: اخ، او حتما مرده است! هنوز زنده است؟ اي فرشته! اين دختر مرا دوست داشت. من عاشقش بودم. او شايسته‏ي عشق هم بود اين فرشته! اخ اي حسادت ملعون! من او را قرباني كردم - او هنوز هم يكي ديگر را دوست دارد. من عاشق او بودم، و او شايسته‏ي عشق هم بود - اي مادر عزيز!

 و مادرم هم مرا دوست داشت. من قاتلم. ابرلين در جوابش گفت شايد كه همه‏ي اين آدم‏ها هنوز زنده‏اند. و راضي. ولي هر چه هم كه باشد، خداوند قادر است و اجابت هم مي‏كند اگر كه لنس دوباره به درگاه او روي بياورد. در آن صورت به پاداش اشك و استغاثه‏ي او اين آدم‏ها را مشمول رحمت خودش قرار خواهد داد و در نهايت فيض دعاي او در حق اين آدم‏ها از هر آن زيان هم كه به آن‏ها رسانده به مراتب بيشتر مي‏شود. با اين سخنان لنس رفته رفته آرام‏تر شد و به سراغ نقاشي خود رفت.

 بعدازظهر دوباره برگشت، بر شانه‏ي چپش تكه‏اي قارچ و در دستش دسته‏اي تركه كه همراه نامه‏اي براي او، به ابرلين سپرده‏اش بودند. دسته‏ي تركه را پيش ابرلين گرفت و خواهش كرد با همان‏ها بزندش. ابرلين تركه‏ها را گرفت و بوسه‏اي چند بر لب او نشاند و گفت اين آن چوب‏هايي است كه دوستانش گفته‏اند به او بزند، و لنس بهتر است كه آرام باشد و مغفرت تنها و تنها از خداوند بخواهد، و گرنه هر چوبي هم كه بزنندش، هيچ كدام از گناهان او را پاك نخواهند كرد. چاره‏ي كار او در مسيح است، و لنس بهتر است به مسيح پناه برد. لنس دوباره بيرون رفت.

 سر شام مثل هميشه كمي در خود فرو رفته بود. با اين حال از خيلي چيزها حرف زد، البته با شتابي ترس‏آلود. نيمه شب ابرلين از سروصدايي بيدار شد. لنس درون حياط مي‏دويد و با صدايي گرفته و نفيرآلود و با غايت شتاب و پريشاني و ترديد نام فريدريكه را تكرار مي‏كرد. و سرانجام خود را درون حوضچه‏ي چشمه انداخت، در آب دست و پا مي‏زد. بيرون مي‏آمد و به اتاق خود مي‏رفت، امّا باز از نو پايين مي‏آمد و به درون حوضچه مي‏جهيد. پيش از سكوت سرانجامين، چندين بار تكرار اين صداها. كلفت‏ها كه در طبقه‏ي زير در اتاق بچه خوابيده بودند، مي‏گفتند كه اغلب و خاصه در آن شب صداي نفير مانندي به گوششان مي‏خورد كه جز صداي ني چوپانان چيزي براي توصيفش نداشتند و شايد هم ناله و مويه‏اي بود با صدايي فروخورده، وحشت زده و ترديدآميز.

 فرداي آن روز لنس ديري پايين نيامد. سرانجام اُبرلين به سراغش رفت و لنس بي‏حركت و آرام در بستر افتاده بود. ابرلين ناچار شد چندين بار بپرسد، تا سرانجام پاسخي بگيرد. لنس در نهايت گفت: بله، جناب آقاي كشيش مي‏بينيد، اين يعني احساس بطالت! بطالت و ملال. اصلا نمي‏دانم چه بگويم. ديگر همه‏ي شكل‏ها را روي ديوار كشيده‏ام. ابرلين برايش گفت بهتر است به خدا پناه ببرد. در اين جا لنس خنديد و جواب داد: بله، كاش من هم خوشبخت بودم، مثل شما كه شغلي به اين پسنديدگي داريد. در آن صورت مي‏شد وقت‏ات را پر كني. بله هر چه عيب است، از بطالت و بيكاري است. چون بيشتر مردم از سر بطالت و ملال دعا مي‏كنند، بقيه هم از سر همين ملال عاشق مي‏شوند، يك گروه سوم هست كه پارسايان هستند و گروه چهارم گناه‏كاران - و من خودم هم هيچ هستم، هيچ. من حتا حوصله ندارم خودم را بكشم. همه چيز ملال‏آور است.

 

 هان، خداوندا در شطّ نور تو،

 در اين نيمروز گدازانت

 چشمان من از ديدن خشكيد.

 مگر آيا هرگز شب از راه باز نخواهد رسيد؟

 

 اُبرلين دل‏آزرده نگاهي به او كرد و خواست كه از پيش‏اش برود. لنس دزدانه از پي‏اش دويد و با نگاهي عجيب و هراس‏انگيز به او خيره شد: ببينيد، يك چيزي‏هايي دارد توي ذهنم مي‏آيد. فقط كاش دست كم مي‏توانستم بفهمم خوابم يا بيدار: مي‏بينيد، حرف شما كاملا درست است. درباره‏اش باز فكر مي‏كنيم. سپس دوباره بي‏صدا و تندي به بستر خود خزيد.

 بعدازظهر ابرلين مي‏خواست كه در  آن نزديكي ديداري تازه كند. زنش از پيش رفته بود و خودش در آستانه‏ي درگاهي بودكه در زدند و لنس به درون آمد: در خود كز كرده، با سري پايين، صورتش سراسر خاكسترپوش و اين جا و آن جا پيراهنش هم. و با دست راست بازوي چپش را گرفته بود. از اُبرلين خواهش كرد بازويش را بكشد، چرا كه از جا در رفته است. و گفت خودش را از پنجره به پايين انداخته بوده است، امّا چون كسي متوجه نشده بود، نمي‏خواست هم كه ماجرا را به كسي بازگو كند. اُبرلين به شدت ترسيد. امّا هيچ به روي خود نياورد. هر آن چه مي‏خواست، برايش انجام داد، امّا بعد يادداشتي براي معلم دهكده‏ي بلفوس فرستاد كه سري به او بزند و دستورهايي چند برايش نوشت و سپس رفت. اين معلم كه لنس پيشترها ديده‏اش بود و از او بدش هم نمي‏آمد، آمد و وانمود كرد با اُبرلين كار دارد و مي‏خواست دوباره برگردد. لنس از او خودش كرد نرود، و به اين ترتيب پيش هم ماندند. لنس پيشنهاد كرد براي گردش به فوداي بروند. در اين جا بالاي گور دختر بچه‏اي رفت كه كوشيده بود دوباره زنده‏اش كند. چندين بار در پاي اين گور زانو زد و خاك آن را بوسيد و مي‏نمود دعا مي‏كند، ولي با آشكارا آشفته بود. چيزي از گُل گلدان روي گور كند، نوعي يادگاري. سپس دوباره راه والدباخ را در پيش گرفت، امّا باز از راه برگشت و سباستيان هم به دنبالش. گاه آهسته مي‏آمد و از ضعف بي‏اندازه در جسم و جانش شكايت مي‏كرد ولي بعد سرعتي از سردرماندگي مي‏يافت. منظره‏ي كوهستاني او را مي‏ترساند. چرا كه به چشمش چنان تنگ مي‏آمد كه مي‏ترسيد به ديواره‏هاي صخره‏ها بخورد. رنجي وصف‏ناپذير در جانش دويده بود. همراهش سرانجام در چشمش مزاحم آمد. بسا هم كه از نيت او بويي برده بود و گشت كه از سر بازش كند. سباستيان وانمود كه به حرف او گوش كرده و خواهشش را پذيرفته است. امّا پنهاني راهي يافت و به برادرانش خبر رساند و حال لنس به جاي يك، دو مراقب داشت و آن‏ها را با خود به اين سو و آن سو مي‏كشاند و سرانجام راهش را به طرف والدباخ كج كرد و حال كه به نزديكي ده رسيد، به ناگهان برگشت و به تيزي گوزني از نو رو به فوداي بناي دويدن گذاشت. مردان به تعقيبش برآمدند. در آن حال كه در فوداي از پي او مي‏گشتند، دو خرده‏فروش آمدند و برايشان گفتند در يك خانه دست و پاي غريبه‏اي را بسته‏اند كه مي‏گويد قاتل است، ولي قتل هيچ به ظاهرش نمي‏آيد. اين دو شتابان خود را رساندند و داستان را از همان قرار يافتند. يك مرد جوان دست و پاي لنس را در اصرار عاجلانه و بي‏تابانه‏ي خود او از سر ترس بسته بود. اين دو دست و پاي او را باز كردند و با توفيق تمام به والدباخ برش گرداندند و در اين ميان ابرلين و همسرش هم از مهماني آمده بودند. لنس هراسيده و پريشان بود. امّا از آن جا كه به روشني ديد با خيرخواهي و مهرباني پذيرايش شدند، دوباره جرأتي يافت و چهره‏اش حالتي خوش آيند به خود گرفت و با پاكي و محبت از همراهانش تشكر كرد و شب به آرامي گذشت. ابرلين صميمانه از او خواهش كرد ديگر آبتني نكند و شب را آرام در بستر خود بماند و اگر كه خوابش نمي‏برد، با خدا راز و نياز كند. لنس قول داد و آن شب را چنين كرد و كلفت‏ها در تمام طول شب صداي دعا مي‏شنيدند. فرداي آن روز با سيمايي سر خوش به اتاق ابرلين آمد و پس از گپي از اين در و آن در، با محبتي سرشار گفت اي كشيش عزيز، آن دختري كه داستانش را با شما گفتم، آن دختر مرده است، بله مرده است، آن فرشته. «از كجا مي‏دانيد؟» از هيرگليف‏ها، از هيروگليف‏ها! لنس با اين گفته به آسمان نگاه كرد و افزود: بله مرده است، هيروگليف‏ها به من گفتند. سپس ديگر هيچ حرفي نمي‏شد از زير زبانش بيرون كشيد. نشست و چند نامه نوشت و به دست ابرلين داد، با اين خواهش كه چند سطري به آن اضافه كند... نگاه شود به نامه‏ها

 در اين ميان حالش نااميد كننده‏تر و دلگيرتر مي‏شد. هر آن اندوخته‏ي آرامش كه همجواري با ابرلين و اين دره‏ي خلوت ارمغانش كرده بود، زايل شده بود. جهاني كه مي‏خواست به كارش بگيرد، اين جهان شكاف برداشته بود. ديگر نه نفرتي در دل داشت، نه عشقي و نه اميدي. يك پوچي هراس‏انگيز در او بود، و با اين حال يك بي‏تابي عذاب آور نيز، كه اين پوچي را پر كند. ديگر هيچ تكيه‏اي نداشت، هر كاري كه مي‏كرد، از سر آگاهي مي‏كرد، و با اين حال عزيزه‏اي دروني بود كه به حركتش در مي‏آورد، و هنگامي كه تنها بود، احساس سنگين بيكسي دلش را مي‏فشرد، چندان كه بلند و پيوسته با خود حرف مي‏زد و فرياد برمي‏داشت. سپس وحشت وجودش را در مي‏نورديد، چرا كه مي‏پنداشت صدايي بيگانه مخاطبش ساخته است. اغلب در صحبت به سكته مي‏افتاد و دستخوش هراس مي‏شد. ادامه‏ي مطلب يادش مي‏رفت و حال مي‏پنداشت بايد به آخرين جمله‏اش بچسبد و پيوسته تكرارش كند. و تنها بإے؛كك زحمت و سختي بسيار بر اين تكرار مهار مي‏زد، و اين انسان‏هاي نيك را عميق نگران و غمگين مي‏كرد هر باره كه در لحظه‏هاي آرامش كنار آن‏ها مي‏نشست و آزاد از چنبره‏ي هر آن فشار با آنان از در صحبت در مي‏آمد، امّا در ميانه‏ي حرف بر سر يك كلمه گير مي‏كرد و وحشتي ناگوار در سيمايش مي‏دويد و با تنش تمام دست همجوار خود را مي‏گرفت تا رفته رفته حالش جا بيايد. وقتي كه تنها بود، يا چيزي مي‏خواند، وضعي بدتر مي‏يافت. تمامي ذهنش گاه بر سر يك انديشه متوقف و زمين‏گير مي‏شد. و اگر كه به شخصي بيگانه مي‏انديشيد و يا او را پيش خود مجسم مي‏كرد، حالي داشت انگاري كه خود در قالب اين شخص در مي‏آمد، و يكسره پريشان مي‏شد. و با اين حال كششي بي‏پايان وايش مي‏داشت، با همه چيز پيرامونش رابطه‏اي ذهني برقرار كند. طبيعت و انسان‏ها، البته به جز ابرلين، همه برايش كابوس بودند و سرد. تفريحش آن كه خانه‏ها را كله پا كند و روي سقف بنشاند، يا انسان‏ها را برهنه كند و بپوشاند. و جنون‏آميزترين شوخي‏ها به ذهنش رخنه مي‏كرد. گاه ميلي غلبه‏ناپذير در خود مي‏يافت كه اين شوخي‏ها را عملي سازد، پس شكلك‏هايي هراس‏انگيز در مي‏آورد. يك بار كه كنار ابرلين نشسته بود، گربه سر صندلي رو به رو لميده بود. ناگهان نگاه لنس خشك و خيره شد، و اين نگاه را بي‏مژه برهم زدني به حيواني دوخت. سپس آهسته از سر صندلي خيز برداشت. و گربه هم. حيوان گفتي از نگاه او افسون شده بود. به وحشتي بي‏اندازه افتاد، رميد، و قوز كرد. لنس هم آن خرناس و چهره‏ي رعب‏آور را يافت و اين دو، گفتي در ترس و تنگنا، بر سر هم حمله بردند، تا كه ابرلين سرانجام بلند شد و از هم جدايشان كرد. سپس لنس عميق شرم زده بود. حملات عصبي‏اش در شب اوجي هراس‏انگيز مي‏يافت. تنها با زحمتي طاقت‏فرسا مي‏خوابيد. سپس در ميان خواب و بيداري حالي هراس‏انگيز به او دست مي‏داد. به چيزي خوفناك و رعب‏آور بر مي‏خورد و جنون او را در پنجه‏ي خود مي‏فشرد. با جيغ‏هايي وحشت‏آلود و غرق عرق به پا مي‏جست، و تا دوباره آرام شود، ديري طول مي‏كشيد. ناچار به مرور آن ساده‏ترين مسايل مي‏شد، مگر كه دوباره خود را باز بيابد. در اساس اين كارها از خود او نبود كه سر مي‏زد. بلكه يك غريزه‏ي قوي بقا چنين وادارش مي‏كرد. انگاري كه پاره و نمونه‏اي ديگر از او وجود داشت و در اين پاره به تقلا به نجات پاره‏ي ديگر مي‏كوشيد. چنين، خود را صدا مي‏زد و هشدار مي‏داد. با خود قصه مي‏گفت و در عميق‏ترين وحشت‏ها شعر از بر مي‏خواند و با اين حال اين حمله‏ها روزها هم به او دست مي‏داد. و در روز حتا بسي وحشتناكتر. زيرا كه تا به آن زمان نور و روشنايي از اين حملات در امانش گرفته بودند. چنان احساس تنهايي مي‏كرد كه گفتي فقط اوست كه زنده است و جهان تنها در تصور او وجود دارد، و جز او، از همه چيز خالي است. و او آن نفرين شده‏ي ابدي است، شيطان با تصورات عذاب‏آورش. با شتابي سراسيمه زندگي خود را از پيش چشم مي‏گذراند و در پايان مي‏گفت: پيگرانه! پيگرانه. و اگر كسي چيزي مي‏گفت، جواب مي‏داد: ناپيگير، ناپيگير. و اين شكاف جنوني درمان‏ناپذير بود، جنوني همپا با ابديت. غريزه‏ي جستجوي پناهي روحي به تكاپويش مي‏انداخت، در آغوش ابرلين فرو مي‏رفت. خود را بر صفحه‏ي سينه‏ي او مي‏فشرد، گفتي مي‏خواهد در وجود او حل شود. ابرلين يگانه انساني بود كه براي او زندگي مي‏كرد، و در پرتو وجودش زندگي دوباره به روي او گشوده شده بود. حرف‏هاي ابرلين رفته رفته او را به خود مي‏آورد. بر سر زانو در پيش اين مرد به زمين مي‏نشست. دستانش در دست او و چهره‏ي از عرقِ سرد پوشيده‏اش بر سر زانوي اين كشيش، و تمامي تنش مي‏لرزيد و رعشه برمي‏داشت. ابرلين صميمانه با او همدردي مي‏كرد. تمامي خانواده زانو مي‏زد و براي اين بينوا دعا مي‏كرد. كلفت‏ها فرار مي‏كردند و او را جن‏زده مي‏پنداشتند. و زماني كه آرامتر مي‏شد، گريه‏ي بچه‏ها را داشت، هق هق مي‏كرد و دلش سخت به حال خودش مي‏سوخت، و اين لحظه‏ها آن شادمانه‏ترين و خجسته‏ترين لحظه‏هاي روزهايش بودند. ابرلين با او از خدا مي‏گفت. لنس سرد و بي‏اعتنا از او دور مي‏شد و با نقشي نمايان از رنجي بزرگ به او نگاه مي‏كرد و مي‏گفت: ولي من، اگر كه قادر مطلق بودم و به اين حالت افتاده بودم و تاب اين رنج را نداشتم، من نجات مي‏دادم، نجات مي‏دادم. من به غير از آرامش چيزي نمي‏خواهم. فقط آرامش، همين قدر كه بتوانم بخوابم. ابرلين مي‏گفت اين حرف‏هإے؛!!كك كفر است. لنس نااميد و غمگين سرتكان مي‏داد. آن تلاش‏هاي در اين ميان پيوسته و با اين حال نصفه نيمه‏اش براي خودكشي، چندان جدي، و باز نمون كامل آرزوي مرگ نبودند. براي او در مرگ هم اميد و آرامشي نبود. بلكه مي‏خواست در لحظه‏هاي ترس‏هايي هراس‏انگيز و اين دلزدگي آكنده از پوچي با ابزار دردي جسماني به خودش بيايد. آن لحظه‏ها كه روحش بر يال خيالي جنون‏آميز به پرواز در مي‏آمد، خوشبخت‏ترين لحظه‏هايش بودند و كف دستي صلح دروني به او مي‏بخشيدند و آن چشمان پريشان‏اش آن اندازه هراس‏انگيز نبودند كه به هنگام اين ترس تشنه‏ي نجات، اين عذاب ابدي پريشان خيالي. اغلب سر خود را محكم به ديوار مي‏كوفت و يا به تن خود رنج مي‏رساند.

 صبح روز هشتم در بستر ماند. ابرلين به اتاق‏اش آمد. لنس برهنه در بستر افتاده بود و برآشفته بود. ابرلين مي‏خواست روي او را بپوشاند. ولي لنس مي‏ناليد كه همه چيز بر جانش سنگيني مي‏كند، آن قدر كه مي‏پندارد هرگز قادر به راه رفتن نخواهد بود. و حال بالاخره سنگيني هراس‏انگيز هوا را هم احساس مي‏كند. ابرلين به دلداري‏اش كوشيد، ولي لنس همچنان در همان برهنگي، بيش و كم تمامي روز را در بستر ماند و ناني هم نپذيرفت. پيش از تاريكي شب ابرلين را بر سر بالين بيماري در بلفو صدا زدند. مهتاب بود و هوا ملايم. موقع برگشت با لنس روبرو شد و اين يك مي‏نمود كاملا خونسرد و منطقي باشد و آرام و دوستانه با ابرلين صحبت كرد و ابرلين از او خواست كه خيلي دور نرود و لنس هم قول داد. ولي همين كه راه افتاد، يكباره و از نو برگشت و تنگ تا پيش سينه‏ي ابرلين پيش آمد و شتابزده گفت ببينيد، جناب كشيش، اگر دايم با من اين حرف‏ها را نگويند، به حالم كمك كرده‏اند. «كدام حرف‏ها را، عزيز من!» مگر شما نمي‏شنويد. مگر اين صداي وحشتناك به گوش شما نمي‏رسد، دارد در سراسر افق فرياد مي‏كشد و اسمش را سكوت گذاشته‏اند و هيچ نمي‏گذارد من يك لحظه بخوابم. بله جناب كشيش، اي كاش مي‏شد يك آن خواب به چشمم راه پيدا بكند. و سپس، همچنان كه سرتكان مي‏داد، دور شد. ابرلين به والدباخ برگشت در پي آن بود كسي را به دنبال اوبفرستد كه ديد خودش دارد از پلكان به اتاقش مي‏رود. ولي آني بعد جسمي به پايين حياط افتاد و چنان گرامب بلندي به گوش رسيد كه ابرلين پنداشت محال است از افتادن انسان برخاسته باشد. پرستار بچه، با هراس مرگ در چهره، دوان و سراپا لرزان به اتاق در آمد.

 

 لنس نااميد و دست شسته از همه چيز درون كالسكه نشسته بود و حال از دهانه‏ي دره بيرون مي‏رفتند. هيچ فرقي برايش نمي‏كرد كه دارند به كجا مي‏برندش. چندين بار كه كالسكه در اين جاده‏ي خراب به خطر افتاد، هيچ خم به ابرو نياورد و يكسره خونسرد ماند. به هيچ چيز هيچ اعتنايي نداشت. و با اين وضع و حال كوهستان را پشت سر گذاشت. حوالي غروب به دره‏ي راين رسيدند. از رشته‏ي كوه‏ها دور مي‏شدند و پست و بلند آن‏ها چون موج‏هايي از بلور نيلي در افق شبانه بالا مي‏خزيد. و در مدّ گرم هواي آن‏ها رگه‏ي سرخ غروب نشسته بود. بر سر دشت، تا به پاي رودخانه‏ي كوهستاني نواري مينايي سوسو مي‏زد. در راهشان به استراسبورگ هوا تاريك شد. ماه بدر به سقف آسمان رسيده بود و در فراسوي هاله‏ي پيرامون آن همه چيز در تاريكي گم مي‏شد. تنها پشته‏ي كوه نزديك قوسي واضح در افق مي‏كشيد و زمين جامي را مي‏مانست لبريز از تراوش نقرابي ماه. لنس آرام و خيره به بيرون نگاه مي‏كرد: در دلش نه هيچ حسي و نه خواهشي. وحشتي دلگير در جانش مي‏خليد، وحشتي همپاي گم شدن اشياء در تاريكي اوج‏گير. بايد كه جايي اطراق مي‏كردند، و در اين جا باز چندين بار دست بر خود باز كرد، امّا به شدّت مراقبش بودند. صبح فردا در هواي دلگير باراني به استراسبورگ رسيد. كاملا عاقل مي‏نمود و با همراهانش حرف مي‏زد. كاروكرداري داشت مثل كاروكردار همه‏ي ديگر كسان، با اين حال پوچي وحشتناكي جان ودلش را در چنبره داشت و ديگر نه ترسي در او بود و نه شوقي. زندگي‏اش وبالي بود، وبالي به ناچار. و چنين، عمر را مي‏گذراند.

 
 
  شش یادداشت اخیر... آرشیو کامل یادداشت  
 
 
 ●آیا زمان آن فرا نرسیده است ؟    ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3  
 
 ●لنس - قسمت 2    ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
 
ارسال نظر
 
 
[ارسال]  
نظر شما:
 
 
نام شما:
 
 
ایمیل شما:
 
 
آدرس وب سایت / وبلاگ شما:
 
 
     
 
  نظرات
 
 
تمامی آثار سید محمود حدادی در همراوی...  
 
 
 ●لنس - قسمت 4    ●لنس - قسمت 3    ●لنس - قسمت 2  
 
 ●لنس - قسمت 1  
 
 
     
همراوی متعلق است به مرکز آفرینش های ادبی قلمستان
پشتیبانی با امرداد